X
تبلیغات
رایتل

روزمره گے هاے پسرے به نام سیزده

____________________________________________________________________________

مره گے ۳۱۹



بانو را دیدم 

به هم طراوت و تازگیه روز اول

اما نه 

تازه تر 

پر طراوت تر 

نو تر 

پر آرامش تر 

ماتش شدم 

با همان کیش اول 

دلم دوباره لرزید 

مثل همان روزها

که با هر بار دیدن 

می لرزید 

بانو هم لرزید 

دلش 

دستش 

گویا می دانست 

که این روزها 

بیش از هر چیزی

محتاج آغوشی هستم 

که مرا ساکت در خویش بگیرد 

دست نوازش بر سر دلم بکشد 

بگوید :

آرام باش ٫ دیگر همه چیز تمام شد ٫ الآن جایت امن است 

و من بگویم : 

اینجایی که هستم امن است نه جای دیگر

نمی دانم از کجا 

اما می دانست و گفت 

و من شکفتم ٫ 

همان را گفتم که در خیال گفتم 

و شوق و رنگ زندگی 

در چشمانم جاری شد 

و بانو دید ٫ 

و به رویم آورد 

دست آخر 

بانو رفت 

و من هم رفتم 

دلم هم رفت ٫ 

خودش رفت 

...

...

و من کماکان مسخم 

-----------------------------------------

پ ن : ...

تاریخ ارسال: چهارشنبه 1 آذر 1391 ساعت 12:39 ق.ظ | نویسنده: سیزده | چاپ مطلب 0 نظر