روزمره گے هاے پسرے به نام سیزده

____________________________________________________________________________

مره گے ۳۵۰



دیشب هم همانند شبهای هفته ای که گذشت نخوابیدم

افسوس همان دو سه ساعت خواب هفته های قبل تر بر دل مانده

اهل خانه که بیدار شدند و خانه را به مقصد کار ترک کردند

بعد از فکر می کنم هشت روز خانه را به مقصدی نامشخص ترک کردم

برف می بارید ٫ آرام آرام در حال شدت گرفتن بود

سرد هم شده بود اما برای من انگار فرقی نداشت

انسانهایی که از کنارم می گذشتند ٫ طرز عجیبی نگاهم می کردند

شاید حق داشتند ٬ آخر آنها نمی دانستند که من احساسم مرده

چه احساس درونی و چه احساس بیرونی

هوایی که آنها را مجبور به پوشیدن لباس های زمستانیشان کرده بود

آنچنان تغییری در من ایجاد نکرده بود و نمی کرد

آرام آرام قدم می زدم خیابان را و بعد از گذشت اندک زمانی

فضای بیرون و بودن در جمع انسان ها خسته ام کرد

همانجا که بودم بازگشتم ٫ بی هیچ اتلاف وقت و تردید و تفکری

به خانه رسیدم ٫ لباس هایم را عوض نمی کنم

می نشینم ٫ موزیکی را جستجو می کنم که تا بحال نشنیده ام

دوست دارم متفاوت گوش دهم امروز ٫ همه را زیر و رو می کنم

همه ی همه شان را بار ها و بار ها گوش داده ام

همانجا که نشسته ام خودم را ولو می کنم و به مبل تکیه می دهم

هنوز تصمیم به فکر کردن نگرفته بودم که ناگهان اشکهایم سرازیر می شوند

شروع می کنم به گریه کردن ٫ دقیقا همانگونه که چند زمانی است آنرا انجام می دهم

بی اختیار ٫ بی دلیل و ناگهان .

گریه می کنم ٫ به شدت ٫ و شدید تر هم می شود

که خواهرم زنگ می زند ٫ برای خبر رساندن در مورد کاری که خواسته بودم

(بازم گریه داری می کنی ؟ آخه چرا ؟ نکن !!! چرا اینجوری می کنی با خودت٬ درست می شه بخدا درست می شه ٫ جون آبجی گریه نکن ٫ پا می شم می آم خونه هااااا)

بغض که می کند گریه ام شدت می گیرد ٫ مثل همیشه ساکت گریه می کنم

تنها نفس هایم که در حال انفجار و قطع شدن هستند باعث می شوند خواهرم متوجه شود

پاسخ می دهم خوبم ٫ ببخشید ٫ چشم گریه نمی کنم

نفسم را حبس می کنم ٫ سعی می کنم تظاهر به آرام شدن کنم

می گویم : برو به کارات برس فدات شدم ٫ شب می بینمتون ٫ مراقب باش

خداحافظی می کنیم و تلفن قطع می شود

و تحملم هم ترک بر می دارد و بغض در خفقان می شکند

شروع می کنم به گریه و زار زدن

یکی دو ساعتی که می گذرد ٫ ناگهان و به یکباره قطع می شود گریه هایم

کمی می اندیشم ٫ به گریه هایم ٫ به بی اختیار بودنشان ٫ به ناگهانی بودنشان

به بی دلیلیشان ٫ به همه چیزش

می خواهم تکانی بخورم اما نمی شود

انگار اشکهایم حکم چسب مایع فوری را داشتند

مرا به جایی که نشسته ام میخکوب کرده اند

نمی دانم چرا اینها را می نویسم

نه برای کسی می نویسم و نه چیزی

تنها برای روزی و روزگاری که اینها تمام شدند

دوباره بخوانمشان ٫ به یاد بیاورم که شده بودم

که چه کردم ٫ چه شد و چه ها نشد 

عجیب عجیب عجیب ...

نه ! دیگر نمی خواهم بگویم عجیب غریب شده ام

دیگر نمی خواهم بگویم خسته ام

مطمئنم اینها خستگی نیستند

خستگی این طور نیست

اینها تنفر هم نیست اما تنفر در آن دیده می شود

ای روزها به شدت نمی خواهم خودم را ببینم

نمی خواهم هیچ گفتگویی با خویشتنم داشته باشم

هیچه هیچه خودم را نمی خواهم

نمی دانم چیست

اما هر چه هست ٫ تنفر ٫ خستگی هم درآن دارد

----------------------------------------------

پ ن : ادامه ی نامربوطی نویسی ها

تاریخ ارسال: یکشنبه 26 آذر 1391 ساعت 11:34 ق.ظ | نویسنده: سیزده | چاپ مطلب 5 نظر