X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

روزمره گے هاے پسرے به نام سیزده

____________________________________________________________________________

مره گے ۳۷۳

نه این تنهایی ها آنقدر هم مرا اذیت نمی کند

و نه این بی اعتنایی ها عذابم می دهند زیاد

نقش بازی کردن هایت مرا می کشد

نفسم را بند می آورد

که نیستی

که نمی خواهی هست باشی

که نمی مانی

که با دیگران می مانی

رهایم می کنی

این نقش ها

هرچند کهنه و قدیمی اند

اما تو نمی توانی خوب بازیشان کنی

اما هر چه هم کنم از واقعیت نمی توانم فرار کنم 

این قرصهای فریب را می خورم 

مشت مشت 

مشت مشت زیاد زیاد 

که هنوز دوستم دارد 

هنوز می خواهد ما باشیم 

هنوز روی دسته ی قوری قدیمی یادداشت می گذارد 

چون می داند چای دوست دارم و زیاد می خورم 

اجباری که نمی شود بانو 

هر چه هم بکنم فایده ای ندارد 

اجباری نه درد من درمان می شود  

نه دل سردرگم تو به سامان می رسد
آی خدا آی دلم 

چقدر انتظار این روزها را می کشیدیم 

آمد ، چقدر ساده و بی سر و صدا 

تنهای تنها من فهمیدم و تو ، ما  

به سخن در آمد ،  

خواستنت را  بازگو کرد 

و تو تنها نگاهش می کردی 

راستی ، گریه هم !!

نمی دانم  

چرا هیچ وقت برایش حرف نداشتی  

شاید نمی خواستی داشته باشی 

اما در هر حال اجباری که نمی شود  

نمی شود کسی را داشت مال کسی بود 

------------------------------------------------ 

پ ن : ن ن

تاریخ ارسال: شنبه 26 مرداد 1392 ساعت 12:20 ب.ظ | نویسنده: سیزده | چاپ مطلب 0 نظر