روزمره گے هاے پسرے به نام سیزده

____________________________________________________________________________

مره گے ۳۷۷

همین که هنوز می خوانی ام مرا امید وار می کند 

امیدوار و امید  وار

مادر هر روز سراغ می گیرد

حالش ناخوش است 

هر حرفی که می زند این جمله هم پشتش می آید 

آخراشه مادر 

یعنی باید آرزو به دل ...

که حرفش را قطع می کنم

می گویم ... صبر مادر صبر

اگر خدا بخواهد و او ...

و اگر نخواهد ...

دل خوشی ام به خوانده شدنم است 

شاید هم تمام اینها 

خواب و خیال و توهمات است

می بینی بانو ... 

چه ساده نقض می کنم خودم را 

گفتم شاید آخری اش 

نمی شود بانو 

این عکس های بغض کرده با لب های آویزان مثل کودکی ...

اینها نمی گذارند بانو ... 

این خانه بی تو خانه نیست بانو 

خانه نیست 

دیگر به خانه نمی روم 

در کوچه 

روبروی خانه می خوابم 

تا روزی که چراغش روشن شود 

بانو .... 

مراقبت تو را به جان چشمانت ...

تاریخ ارسال: دوشنبه 11 شهریور 1392 ساعت 02:02 ق.ظ | نویسنده: سیزده | چاپ مطلب 0 نظر