او که چیزی نگفت
لااقل آن شب نگفت
تنها می بالید
به داستان محبتتان
که می بینی
نمی شود
نمی توانیم
می رویم
اما
نمی رویم
تنها ادایش
نه ادایش را هم
نمی توانیم
می دانست
با تمام وجود باور داشت
که داری زر می زنی
حرفهایش
مشتی مزخرف
و خوزعبلات است
مشغول زر زدن هستی
اما
:ناگهان
می داند
باور نمی کنم
می داند
که می دانم
که زر می زند
ادا در می آورد
دروغ است
خنده دار است
اما
نکند مانده بوده
در دلش
و حالا
میان این حرفهایش
قاطی می کند
هم میزند
و به خورد من می دهد
نمی دانم
و همچنان می خوانمشان
می خوانمشان
می خوانم
می خوا
...
-------------------------------------------------------
پ ن : مصیبت نامه ای گریان شد که خواندنش در توان من نیست ٫ مرد نامرد می خواهد