ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
این روزها نمی دانم
کجای دنیایم
این روزها نمی دانم
کجای خویشم
این روزها نمی دانم
کجای تو هستم
این روزها نمی دانم
چه می خواهم
و حتی نمی دانم
چه نمی خواهم
این روزها نمی دانم
چه می کنم
و چه باید بکنم
چه نباید بکنم
این روزها نمی دانم
چه دوست دارم
و حتی چه دوست ندارم
این روزها
غریبانه از خویش بی خبرم
خیلی بی خبر
این روزها
چنان بیگانه شده ام با خویش
و غریبه شده ام با احساساتم
که چیزی از خویشم نمی فهمم
نمی دانم چرا
اما این روزها
دوست دارم
هزاران هزار دفتر داشته باشم
از برگ اول دفتر اول
تا برگ آخر دفتر آخر
تنهای تنهای بنویسم
نمی دانم
لحظه ای چنان سنگینم
که احساس می کنم
زمین زیر پایم دارد ترک می خورد
لحظه ای دیگر چنان بی وزنم
که احساس می کنم
سرم از بدن جدا شده
این روزها
هر کدام از اعضای بدنم
کاری می کنند
و سویی می روند
این روزها
حتی به
فاصله بین خودمان
فکر نمی کنم
چون جرات فکر کردن به
فاصله خودم از خودم
را ندارم
این روزها
با اینکه سکوت مطلقم
اما
مزخرف زیاد می نویسم
----------------------------
پ ن : نمی دانم ...
خوبه
پس کی میدونه؟
اینو هم نمی دونم