بانو را دیدم
به هم طراوت و تازگیه روز اول
اما نه
تازه تر
پر طراوت تر
نو تر
پر آرامش تر
ماتش شدم
با همان کیش اول
دلم دوباره لرزید
مثل همان روزها
که با هر بار دیدن
می لرزید
بانو هم لرزید
دلش
دستش
گویا می دانست
که این روزها
بیش از هر چیزی
محتاج آغوشی هستم
که مرا ساکت در خویش بگیرد
دست نوازش بر سر دلم بکشد
بگوید :
آرام باش ٫ دیگر همه چیز تمام شد ٫ الآن جایت امن است
و من بگویم :
اینجایی که هستم امن است نه جای دیگر
نمی دانم از کجا
اما می دانست و گفت
و من شکفتم ٫
همان را گفتم که در خیال گفتم
و شوق و رنگ زندگی
در چشمانم جاری شد
و بانو دید ٫
و به رویم آورد
دست آخر
بانو رفت
و من هم رفتم
دلم هم رفت ٫
خودش رفت
...
...
و من کماکان مسخم
-----------------------------------------
پ ن : ...
دلم کجاست؟
کسی دلم را ندیده؟
مرا چه ؟
او را هم ندیده اید؟
بدون شک با یکدیگرند ...
گمشان کرده ام ...
یا گمم کرده اند ...
----------------------------
پ ن : گم شده های امروزه ام
انتظار
در حال و هوایی دیگر می خواهم
این حال و هواها به یقینپ ن : ...
این روزها
روزهایی که در حال گذرند!
می گذرند !
بی من می گذرند !
جایم می گذارند
انگار نه انگار !
عبور می کنند
از من.
وقتی که تو عبور می کنی ٫
از روزهایم چه توقعی است ؟!
----------------------------
پ ن : ...
این روزها
نه دلتنگ جایی هستم
و نه دلتنگ چیزی .
این روزها
تنهای تنها
دلتنگ زندگی کردنم .
دلتنگ خودم .
-----------------------
پ ن : ...