(خودفریب)
بانو !!!!
شعری عاشقانه می خواهم برایت بگویم
تا بعد از خواندنش عاشقت بشوم
حرفهای عاشقانه اش را به فال نیک بگیرم
و دلم می خواهد بعد از همه ی اینها
خودم گول عاشقانه های شعرم را بخورم
------------------------------------
پ ن :
(باور)
یادت هست ٫
یادت هست که گفتی :
" در این عاشقی مان
تو به سان شیرین گشتی
و من به سان فرهاد
جایمان عوض شده انگار
می فرهاد وار در تلاشم برای رسیدن
تو لیلی وار در گریزی "
و نمی دانستی که یک فرهاد است و
یک بیستون عاشقی
تو را چه به فرهاد نازنینم
تو همین یک وجب فاصله را که برداری
من باورت می کنم
------------------------
پ ن :
این روزها از فرط دلتنگی به کما رفته ام
حرف می زنم
راه می روم
می خندم حتی گاهی
اما چیزی را حس نمی کنم
هیچ چیزی را
---------------------------------------------------
پ ن : پنجمین روز امتداد درد ٬ دریغ از ثانیه ای بی درد
نمی دانم
که عاقبت دوست داشتن چنین است
یا من کسی را هرگز دوست نداشته ام
اما ٫
هر چه که بود و هست ٫
به من آموخت
دوست داشتن را در نطفه
باید کشت
قبل از آنکه دلم و زبانم
به دوست داشتن آلوده شود
مدتهاست هیچ کدام از مره گی هایم
و عاشقانه هایم مخاطب خاص ندارند
----------------------
پ ن : مجبور به اجبار
خاطرات !!!
همچو بادی در زمین دلم در گذرند
اما !!!
هیچ پنجره ای باز نیست
صدا زدم
فریاد زدم
بیداد زدم
اما
هیچ کس نماند
هیج کس نخواند
اشکها !!
اگر می شود یاری ام کنید
بغض دلتنگی دارد خفه ام می کند
---------------------------
پ ن : سکوت ...