کاش می مردی !!!
کاش بانو می مرد !!!
که من می مردم !!!
اگر نمی میرد
تنها دلیل
دوست داشتن است
خدا دوستم دارد
که نمیرم
که بمانم
که باقی عمرم بسوزم
و تو تماشا کنی
بانو
که روزی بانو می میرد
که من مرده ام
که خدا دوستم ندارد
که می برد مرا
که اینگونه نامربوطی می نویسم
که گنگم
که گیجم
چند وقتی است
نمی دانم چه زمان می خوابم
چه زمان بیدارم
چه می کنم
چه نمی کنم
چه باید بکند و چه نباید
که اینگونه نامربوطی ننویسم
تمام اینها دلیل دارد بانو
یکسری چیزهایی مانده در خانه
یکسری عطرها
یکسری خاطرات
یکسری عکس ها
یکسری دردها
که دارند کم کم
اما پیوسته مرا می خورند
نمی کشند مرا
زجرکشم می کنند اما
این روزها
عجیب بدنبال خودم می گردم
اصلا نیستم که خسته هم شوم
دیگر خسته نیستم
قبل تر ها اثری
رد پایی ٫ چیزی می دیدم
ترسناک است
این روزها هیچ نمی یابم
هیچ نمی بینم
نامربوطی هایم پایان ندارند
که به اجبار نیمه کاره رها می کنمش
---------------------------------
پ ن : ...
(خوش خیال)
آنروزها هیچ به این روزها فکر نمی کردم
اعتقاد نداشتم که با تو این روزها هم هست
اگر می دانستم چنین روزهای سختی در پیش است
بوسه های بیشتری طلب می کردم
اندکی بیشتر تو را پس انداز می کردم بانو
------------------------------------------------
پ ن : بغض دارد این روزها کودکم
(نگفته ها)
چقدر حرف مانده
و من فقط سکوت می کنم
آمدنت را
داشتنت را
انتظار بازگشتت را
همه و همه را سکوت کردم
آخر ٫ عاقبتمان این شد
حالا نوبت توست بانو
در این سکوت بنشین و سکوت کن
تنها شاهد سوختنم باش ٫ همین
--------------------------------
پ ن : انتظار بیهوده ...
(همانند)
می دانی بانو ...
اینجا ٫ آنجا ندارد
عشقی که تا فردای عاشقی
در دل پا بر چا بماند
این روزها
هیچ جا پیدا نمی شود
اینجا ٫ آنجا هم ندارد .
------------------------------
پ ن : اندیشه های بعد از حمله
کابوست که بشود حرف زدن های شبانه با من
کنار موسیقی پس زمینه
و برای فرار از این کابوس
آرام می آیی
پر صدا می گریزی
و انگار نه انگار طی می کنی
چاره ی دیگری برایم باقی نمی گذاریتا آخرش همین سه نقطه ها برایم باقی بماند
------------------------------------------------
پ ن : شاید تو باشی … شاید من … شاید هم