روزمره گے هاے پسرے به نام سیزده

روزمره گے هاے پسرے به نام سیزده

____________________________________________________________________________
روزمره گے هاے پسرے به نام سیزده

روزمره گے هاے پسرے به نام سیزده

____________________________________________________________________________

ماتت مے شوم

این روزها بی مخاطب می نویسم

بی بهانه دلم می گیرد

بی دلیل بغض می کنم

ناگهان می خندم

نقض می کنم خودم را 

می ترسم

نکند دیوانه شده ام

فکر هایی 

عجیب

غریب

نا آشنا

سرد 

به سراغم می آیند

افسرده شده ام ؟؟؟ نـــــه

شاید عاشق شده ام ؟؟؟ نـــــــــه

بدنبال راه فرار می گردم

تا به خودم بیایم 

راه فراری پیدا کنم

کیشم می دهی 

ماتت می شوم

در بازی مهره هایم را قربانی ات می کنم

در زندگی زندگی ام را

مهره ات را از بازی بیرون کنم

یا خیالت را از ذهنم

یا دلم را از بازی ات

همیشه بازنده ات بودم

بازنده ات می شوم

دلم بیرون شد 

بازی با توست

حرکت کن

امان از این فکر و خیال و توهمات

سعی می کنم بگریزم  

از فکر و خیال و توهماتم

تا به خودم بیایم

کیشم می کند

ماتش می شوم

ماتت می شوم

------------------------------------------------

پ ن : دست به دامن نوشته های قدیمی شدم ٫ این روزها ٫ روزهای عجیبیه

پ ن : این روزها حرف برای گفتن زیاده اما راهی برای گفتنشون پیدا نمی کنم 

هزاران حرف نگفته

کوچه باغهای این روزهای خیالم

عجیب مه گرفته و مهیب است

هر چقدر گلهای دوست داشتن 

در این کوچه باغها بیشتر می روید 

قدمهایت برای دور شدن از من تندتر می شود

نمی دانم

نمی دانم چه می شود حال کوچه باغ را

آفت گرفته شاخ و برگهایش

دیگر تلاشی هم نمی کنم

برای زنده نگه داشتنش

گاه روزها می نشینم

مرگ تدریجی اش را نظاره می کنم

گاهی هم آواز مرگ می خوانم 

کمک می کنم

به همه شان

به ماهیتشان

به هستی و نیستیه شان

به بود و نبودشان

که بمیرند 

زودتر 

تا که آرامش بگیرد

غم نگیرد

آسوده باشد

دلت

یادت

خاطرت

که عزیز است

یادت 

خاطرت

خاطراتت

برای من

دلم

تنها در این میان
در دلم هزاران حرف نگفته در دلم باقی ماند
که دیگر
هیچ زمانی
بازگو نمی شود
---------------------------
پ ن : آخریشه ٫ شاید ٫ شاید هم نه

مرّه گے ۳۶

همچون حکایت ماندگارمان

ابدیست آثار و عواقب حرکاتم

ریدن ٫ بخش عظیم و اساسی زندگی ام است

چه آنهایی که خویش به خویشتنم

چه آنهایی که تو به خویشتنم

--------------------------

پ ن : کمر به قتل خودم بستم خیلی جدی و ریشه ای

حکایتے ماندگار

حکایتی است ماندگار

حدیث محبتمان

آشکار است و واضح

که داستانمان

سالها 

زبان به زبان

نقل خلوت شبانه ی مادرانی است

که قصه می گویند 

تا بخوابانند دلبندشان را

آری

آهسته و بی صدا 

رسیدیم 

اما

عبور حرکتی بس عبس بود

نشد ٫ نتوانستیم

ماندیم

توقف 

نگاه

دل

دل دادگی

دل بستگی

چه پر حرارت و گرم شدند

دستانم

در سرمای زمستانی

که در و دیوارش

دست در دست هم داده اند

برای سرتر شدن دل و دستم

و سفر

آغاز دلتنگی 

دلتنگی دلتنگی و باز هم دلتنگی

نمی دانم

اما رفته بودم

همچنان رفته ام 

در پی خویش

اما 

در زمستانی که همه بدنبال چاره ای برای گرم کردنند

من در این عطش سوزانم

می سوزم و می سازم

خانه ے خاطرات

حکایت عجیبی است داستان ما

در کوچه پس کوچه های خاطرات

چه می جویی

که می جویی

در امتداد این کوچه ی قدیمی و باریک

دربی کهنه و قدیمی

با کوبه ای زنگ زده

سالیان سال است بس که انتظار کشیده

فراموشش شده در انتظار چه بوده 

فقط می داند که باید منتظر باشد

اگر آدرسش را پیدا کردی 

آرام وارد شو

در و دیوار این خانه 

سالیان سال است

که دیگر توان قدمهای سنگین را ندارند

ساکت بیا

راستی 

از من به تو نصیحت

زیرزمین را فراموش کن

زیرزمین صندوقچه ی خاطرات دل خانه است

مبادا دلت بخواهد وارد شوی

که گرد و غبار در و دیوار بر شانه هایت بنشیند

که وقت تکاندنش 

سرفه ی خاطرات بفشارد گلویت را 

خاطراتی که عمری فشرد گلوی دل خانه را 

خاطراتی که در خشت خشت خانه رخنه کرده

که اگر نبودند این خاطرات

جانی برای پابرجا ماندن خانه نبود

خوب که بنگری درخت پیر گوشه ی حیاط

ظاهرش گویای همه چیز است 

اگر امروز خمیده و خشک است

دلیلش خاطراتی است

که هیچ گاه از دل خانه بیرون نرفته است

که اگر بیرون برود خانه ویران می شود

----------------------------

پ ن : نوشتنی زیاد بود اما جدیدا نمی دونم چه مرگمه