روزمره گے هاے پسرے به نام سیزده

روزمره گے هاے پسرے به نام سیزده

____________________________________________________________________________
روزمره گے هاے پسرے به نام سیزده

روزمره گے هاے پسرے به نام سیزده

____________________________________________________________________________

مرهّ گی ۱۶۱



این روزها تنها

بدنبال گوشه ای می گردم

که مزاحم خودم نشوم

گوشه ای که کاری به کار خودم نداشته باشم

گوشه ای که در حال و هوای خودم باشم

گوشه ای که دستم به خودم نرسد

گوشه ای که دست از سر خودم بردارم

کمی تنها ٫

بی خودم باشم

تنهای تنها ...

همین ...

------------------------------------------

پ ن : ...


مرهّ گی ۱۶۰



این روزها نه اینکه حرف ندارم ٫ نه

دارم ... خوب هم دارم ٫ زیاد هم دارم

اما ... ترس دارم ٫ زیاد

فکرهایی به سرم خطور می کند

کارهایی ٫ تصمیم به گرفتنشان می گیرم

حرکتهایی را برنامه ریزی می کنم

که چار ستون بدنم را به لرزه می اندازد

من نمی دانم فقط ٫ چرا

گویا کمر بسته به قتل

آرزوهایم

خواسته هایم

رویاهایم

و از همه مهمتر خودم

این روزها از خویشتنم عجیب می ترسم

اگر می شود کسی مرا لو دهد

بیایند ٫ بگیرندم ٫ ببرندم

محاکمه ام کنند

می ترسم ٫ می ترسم اندکی بعد تر

که خیلی دور نیست

بلکه خیلی هم نزدیک است

کارهایی کنم

تصمیم هایی بگیرم

حرکت هایی سر زند از من

که تمام تمامم را نیست کند

باور کنید همه چیز خیلی خوب است

غیر طبیعی هم خوب است

کارها خوب پیش می رود

عجیب خوب

خدایم را شکر

اما مرا مهار لازم است

افسار گریخته چیزی در من

که نمی شناسمش

که نمی یابمش

که نمی بینمش

که زورم نمی رسد به هیچ چیزش

که می ترساندم هر لحظه و هر نفس

این روزها ٫ با تمام خوبی هایش

دلم می خواهد برگردم

زندگی آنجایم را می خواهم دوباره

هوای آنجا را می خواهم دوباره

می خواهم باز گردم دوباره اما

اما افسوس ٫

نه جایی مانده 

نه چیزی مانده

نه هیچ

برای بازگشت

خدایم ... حال این روزهایم چاره می خواهد

چاره ی همیشگی بیچاره گی هایم

چاره ای رسان ٫ چاره ای ...

--------------------------------------------

پ ن : متفاوت تر از تمام متفاوتی هایم هستم

مرهّ گی ۱۵۹



گهگاهی ٫ که تعدادشان کم هم نیست

افکارم ٫ به پیروی و تایید خواسته ی قلبم

به سمتی می روند که نه من

و نه هیچه من نمی تواند مانع شود

تنها پشت به پشت قلبم حرکت می کند

نه دیگر چیزی می شنود

نه دیگر چیزی می فهمد

تنها چیزی که می داند این است

که باید برآورده شود خواسته ی قلبم

و من چاره ای باقی نمی ماندم

جز تسلیم ... و انجام آنچه این دو می خواهند

که این دو تمام دارایی امروزه روزگارمند

و حرکتی می کنم که شاید از نگاه منطق

کاری عبس ٫ اشتباه و جبران و تاوانش سنگین

کم پیش می آید من نقش پدر برایشان بازی کنم

بیشتر آنهایند که مرا همچو فزرندشان

به هر سو ٫ به هر کار ٫ به هر چه که صلاح می دانند

می برند ٫ سوق می دهند و می آموزندم

نمی دانم راه رسم دنیایم چطور چگونه است ...

---------------------------------------------------------

پ ن : طبیعتا من هم به کسی نیاز دارم اما دریغ کردم از خودم

مرهّ گی ۱۵۸



من همیشه بر این اصول زندگی کردم

که سعی کنم آدم قانعی باشم

اول اینکه سعی کنم آدم باشم

نمی گم موفق بودم نه

اما حداقل سعیم این بوده و هست

و بعد اینکه قانع باشم

به کم رضایت ندادم ٫

مثل همه عاشق پیشرفت بودم و هستم

همیشه هم سعی کردم

قدم هام رو به جلو و محکم باشه

اما چیزه زیادی نیست

اینکه بخوای یه گوشه ی آروم داشته باشی

آروم بشینی

آروم فکر کنی

آروم با خودت خلوت کنی

و در عین حال ٫ هوای حالت رو

جوری نگه داری که اطرافیان

نخوان تحملت کنن

و لذت ببرن از بودنت

من خیلی وقته این گوشه ی خلوت رو

که هم خلوت باشه هم آرامش داشته باشه

توی خودم هم نتونستم  پیدا کنم

این مشکل قاعدتا از منه ...

باید دلیلی باشه که این خلوت و آرامش رو هم

در درونم پیدا نمی کنم چه برسه بیرون از خودم

راحت اعتراف کردم و می کنم ٫ مثل گریه کردن هام

اما برعکس گریه هام ٫ اعترافم ساکت نیست

و تنها دلیل اینکه همیشه سعی کردم

پیش قدم باشم ٫ چه مقصر چه بی گناه

این بوده شاید هر گوشه کناری

بلاخره گم شدم رو پیدا کنم

و گرنه دست کم و حداقل

من خودم برای خودم

هم ارزش دارم

هم غرور

هم...

---------------------------------------------------

پ ن : خود بازنگری بود شاید ...


مرهّ گی ۱۵۷



یه روزگاری بود درد و دل می کردی آروم می شـــــدی
الان دیگه یه جورایی شده که اونجوریا نیست .........
باس حواست باشه ٫ فرخش زمین تا آسمونم نـیـــس٫
خـــــیـــــــلـــــــیـــــــــــه ٫ بــــــــــخــــــــــــــــــدا......
-------------------------------------------------
پ ن : ... هس که می گم وگــــــــرنه مــــــرض ندارم