مثلا رفته ای !!!
چه رفتنی بانو !!!
می بینی ؟؟؟ من نمی توانم
قسم خوردم که واژه ی بانو بمیرد
که تو کشتی اش ٫ من چه کنم !!!
قسم می خورم باز هم نامربوط می نویسم
از اولش شروع شد ...
باز هم دل دلتنگی گرفت و گلویم بغض
و چشم هایم سرخ و آبدار ٫ همچون انار !!
انار کدام شهر مرغوب بود !!
اما نه ٫ آنی که چشمانش مرغوب بود و هست
من نبودم بانو ٫ تو بودی
این چشمان تو بود که آن شب ...
ندیده بیچاره ام کرد
چنان که هنوز چاره ای
برای بیچاره گی نخستین نیافتم
هی می آیم ادامه ندهدم ننویسم
هی می گویم چه می نویسی ...
اما باز ادامه می دهم ...
می دانی بانو ...
فرصتی پیدا کرده ام کمی تنها باشم
و هر چه می خواهم بنویسم ...
بانو ...
حال که مرا راندی و رفتی
برو ...
با همه چیزت برو
من که کاری از دستم بر نمی آید
همه چیزت را هم ببر
فرصتم کم است بانو
دلم را فرستاده ام دنبال نخود سیاه
چیزی به برگشتنش نمانده
بیاید و ببیند نیستی
و چیزهایی هست
بیچاره گی ام را بیچاره تر می کند
بانو ...
گریه می کنی بانو ؟؟؟
بانو دلم تنگ است ....
نمی دانم دلیل نوشتن این نامربوطی هایم را
اما بانو ...
به چشمانت قسم ...
دلم عجیب تنگ است
دنیایم مهیب ٫ دارد فشار می آورد
و خفه ام می کند
بانو ... همه چیزت را ببر
تو بهتر می دانی ...
مرا تاب و توانی دیگر نیست
----------------------------------------------------------
پ ن : از سر دلتنگی و ناچاری ... و الا حرف دل ماله دله و بس
مرور می کنم
هفته ای که گذشت را
نه برای آزار خویشتنم
و نه آزار خویشتنت
تنها برای اینکه مطمئن شوم
چیزی از قلم نیفتاده است
که از حالا من هستم و من
باید زندگی جدید ساخته شود
آنجا از صفر شروع کردم
اینجا زید صفر ٫ هدف اول رسیدن به صفر
خوب ...
هفته شروع شد
آخرین بازمانده از سرمایه ام آنجا به باد رفته
نزدیک ترین نزدیکان زدند
آخر هفته به اینجا ختم شد که
آخرین و تنها بازمانده از تمامم و وجودم
با تبرت کشته شد ...
دیر شد ... باید بروم برای مراسم سوم آماده شوم ...
--------------------------------------------------
پ ن : شروعی جدید ٫ اما ...
همیشه ترسم از آن بود
که مبادا ٫
آنی که می پنداشتمت
آنی که می خواندمت
آنی که پذیرفته بودمت
آنی که بودنت خواسته ام بود
آنی که شدنش آرزویم بود
آنی که همه ی همه ی خواسته هایم بود
و آنی که می دانست تمام اینها تمامم هستند
تمام را به سخره گیرد ...
مرگ را تعجیل باید
که ندید چیزهایی را
که هر چیز در این دنیا
برای دیدن نیست
تجربه چیز خوبی است اما
شکست از درون
فاجعه است
------------------------------------------------
پ ن : تعجیل باید ....
من که جان رفتن نداشتم
من که وجود من شدن نداشتم
من که هر چه میل به خواستنم بود
برای ما بود
من که ...
اصلا من نبود ...
هر چه بود ما بود
تو بودی و ما
گفته بودم که من دیر زمانی است
که دیگر نیست
که گم شده
که اگر هم تو آمدی پیدا شد
من نبود ٫ ما شد ... ما بود
مرا که نمی آزاری ....
جانت را نیازار
من تنها برای تو جانم ٫ جان به لب شد
جانم به ستوه آمد از این همه خواستن ها
تنها برای تو و ما ...
درب را که گشودی
راه رفتن نشانم دادی
چشمانت نمی خواستند
دستان دلم را ببینند که چگونه
گریبان درب را گرفته بودند
و ملتمس نگاه می کردند
که اگر چشمانت می دید دلم را
و حال دلم را ...
نیازی به گفتن هم نبود ...
که من ذاتا زبانم لال است
حرفهایم را
اگر خواندنی باشد ٫
از زبانم و چشمانم باید
بانو ...
با آزار خودت مرا نیازار ...
بانو ...
حال این روزهای " من شده " ی من
هزاران هزار بدتر از
آخرین روزهای " ما بودن " ام است
بانو ...
تو را به صداقت اشگ های عاشورایی ام
مرا با آزردن خودت میازار ...
----------------------------------------------
پ ن : عاشقانه هایی در خیال می پرورانم که ...
کسی نباید سرزنش شود
کسی مقصر نیست
کسی گناهی ندارد
کسی نیست اصلا...
اگر مقصری هم هست منم
که تنها من هستم و من
تقصیر کسی نیست
اگر بیهوده انتظار می کشم ٫
که می کشیدم
و این بیهودگی شاید
از دید غیر من باشد
که از من نیست
من این بیهوده انتظار کشیدن ها را
دوست دارم
ذخیره ی شان می کنم
برای روز مبادا
که دیگر امین شدم
به بیهودگی انتظارم
که خرسند شوم
از بیهوده زندگی نکردنم
که اگر انتظاری بیهوده بوده ٫
تلاشی برای دلم بوده
که اگر من خرسند نمی شوم ٫
دلم گرم شود به من
کسی گناهی ندارد
که من چه کسی را
چگونه دوست دارم
چگونه دوست داشتم
و او مرا چگونه دوست دارد
و آیا اصلا دارد ٫
یا که ندارد
اگر گناهی هم هست
گنه کار منم
که باز هم
تنها من هستم و من
گناه کسی نیست
که شب ها در خواب
و روزها در یاد
رهایش نمی کنم
که نمی توانم رهایش کنم
که رهایم نمی کند
گناه کسی نیست
که اسارت از علایق زندگی ام شده
که اسیر می کنم خودم را
برای خاطراتی که دیگر در یاد نیست
کسی را توبیخ نمی کنم
انتظاری ندارم
منتظری هم ... دیگر ندارم
اما ...
اما می شود تنها
تکلیف یک چیز مشخص شود
من مهم خودمم .
مهم نیست مهم که باشم
اما اگر می شود
تکلیف این خاطرات را روشن کنید
دیر زمانی است
در صف ایستاده اند
تا کسی که باید بیاید ٫
بیاید و مرورشان کند
--------------------------------------
پ ن : بیهودگی های فرسوده