دلگیرم
از دل
دلم
دلش
که نه من
دل یارم است
و نه او
دلدارم است
که ندارد
باور
دلم را
نگاهم را
صدایم را
که می شکاند
دلم را
نگاهش را
بغض هایم را
که می میراند
ماهیتم را
دلش را
احساسش را
که مجبور می کند
نباشم
گم شوم
کم تر شوم
هیچ...
سرد...
هذیان ...
مزخرفات...
خواب...
باز هیچ...
-----------------------------------
پ ن : برای دلم که یارم نیست
امروز
عروسکی خریدم
نه باربی ٫
نه زیبا ٫
نه هیچ
لباس هایش ساده اند
به جای کفش پاشنه بلند
دمپایی به پا دارد
شلوارش معمولی است
تی شرت آستین کوتاه سفید بر تن دارد
ساده ی ساده
موهایش اما بلند است
همانطور که دوست دارم
بلند و مشکی
هم می تواند صافشان کند ٫ هم فر
در چشمانش دیدم
یک رنگی را
دلم را به عروسکی بی جان می دهم
که اگر باور را در چشمانش نمی بینم
اما در حرفهایش ٫ مرا دروغگو نام نمی نهد
دستانش اگر گرم نیست
اما همیشگی است
جان اگر ندارد
اما جان می دهد به امیدم
اگر حرف نمی زند
اما حرفهای قصه وار نمی گوید
اگر نوازشم نمی کند
اما سر زنش هم نمی کند
اگر امید نمی دهد
اما نا امیدم هم نمی کند
اگر نمی خنداندم
اما گریانم هم نمی کند
اگر نوسان طپش هایم را تسلی نیست
اما درد را به طپش هایم اضافه نمی کند
خوبی اش این است
که مرا زیر سوال نمی برد
حرفهایم را دروغ نمی پندارد
که مرا هرزه نمی بیند
حیوانم نمی داند
تنهای تنها
هیچم می داند
خوبی اش این است
اگر هیچم
آن چیزها نیستم
که نیستم
نیستم
--------------------------------------------
پ ن : دلـــگـــیــــــــر ـــــم
از فردا باید
آهسته آهسته...
تمامشان را
از کوچک گرفته
تا بزرگ ترینشان
که با خویش آوردم
دانه به دانه
با دقت و احتیاط
تا کنم
در چمدان بچینم
امیدهایم
در غربت
تنها کمی نم کشیده اند
یکی دوتایشان را هم
بید زده
نفتالین نداشتم
اینجا هم نمی دانستم
با چه زبانی ٫ چه بگویم
اما خدا را شکر
یکی از مهم ها
سالمه سالم ماند
امید به بودن را می گویم
دلم برای تهران
دلم برای جاده چالوس
دلم برای شمال
دلم برای ماشین فرسوده ام
تنگ شده ٫ خیلی
دلم اما ٫ بیشتر از هر چیزی
برای خودم تنگ شده
احتمالا بزرگترین امیدم را به یادگار
به بچه های کافه بدهم
به یامور !
نه شاید اِمره !
نه نه ! احتمالا به تحسین !
اما نه ٫ می خواهم یک روز
به تقسیم بروم
پیدایش کنم
تمام چمدان امیدم برای او
امیدهایم ٫ بیشتر از من
شاید به کار او بیایند
او که این روزها
تنها امیدش ٫ سوز سازشان است
که پر سوز تر به گوش رسد
تا شاید یک دل بیشتر به رحم بیاید
------------------------------------------------------------
پ ن : فکر می کنم وقتشه که واقعیت رو قبول کنم ٫ برگردم
از اعماق وجودم
صدای تار می آید
فقط تار
نه دو تار نه سه تار نه
فقط تار
آرام می شوم
فروکش می کنم
بغض هم گاهی
چشم هایم سنگین می شود
اشک هایم هم همینطور
چشمهایم بسته اند
اشکی آرام
بی صدا
با تمام توانش
راهش را پیدا می کند
به زحمت از میان پلکهایم
به پرتگاه نگاهم می رساند خویش را
نگاهم می کند
تا چشمهایم را می آیم باز کنم
می لغزد
می سُرد
به پایین
چشمهایم که باز می شود
نگاهم به نگاهش دوخته می شود
مادرم را می گویم
الهی فدایت شوم چه شده
بغض می کند
آرام می گوید
تو چه ات شده
نگران بی قراری هایتم
نگران دل شوره هایتم
نگرانتم
دستانش را می گیرم
می بویم
می بوسم
آرام با بغض می گویم
صدای تار می آید
نه دو تار و نه سه تار
فقط تار
شکر ٫ راضی ام به رضایش
خراب که می شود
تکه تکه اش به نوبت
فرو می ریزد
یا بر سرم کوبیده می شود
یا بر کمرم
آسمان را می گویم
تمام نیتش این است
کمرم را بشکند
نفسم را بِـبُـرد
روزگارام را
تیره تر کند
این روزها
انصافا
جرمم را نمی دانم
این روزها
فقط گمم
و دیگر
به دنبالم نمی گردم
و قصد دارم
بزودی گم شوم
شاید خودم بیایم دنبالم
و پیدا کنم خودم را
هر چه گشتم که پیدایم نکردم
شاید پیدایم کند
این روزها
جرمم این است
که قضاوت می شوم
که قضاوت می کنندم
به راهی که نرفته ام
این روزها
جرمم این است
که چیزی می خواهم
ساده
روان
اما متفاوت
و هیچ
هیچ
----------------------------------------------------------------
پ ن : منم ٫ من هستم ٫ بیشتر از اون چیزی که فکر می کنی