روزمره گے هاے پسرے به نام سیزده

روزمره گے هاے پسرے به نام سیزده

____________________________________________________________________________
روزمره گے هاے پسرے به نام سیزده

روزمره گے هاے پسرے به نام سیزده

____________________________________________________________________________

مرهّ گی ۷۷‍‍

نمی دانم

اما باید کسی باشد

که رهایم کند

که رهایش کنم

که رهایی ام بخشد

که رهایی اش بخشم

که رها باشد

که رها شویم

که نجاتم دهد

که نجاتش دهم

بغض

خفگی

خفقان

دل

دل تنگی

دل

دل مردگی

دل

دل بستگی

می خواهم

بخواهد

چیزی در گلویم

دارد خفه ام می کند

نمی دانم ...

بخدا...

کاش ....

کسی بود

می خواند مرا

می خواندمش

می خواست مرا

می خواستمش

صدا می زد مرا

صدایش می زدم

می خواست

و می خواستم

بگیرد

دستم را

بمیراند

دردم را

بگیرم

دستش را

بمیرانم

دردش را

باشد

نمی دانم چگونه

اما

باشد

فقط باشد

فقط باشم

فقط باشیم

باید...

کاش...

--------------------------------

پ ن : بدم ... خیلی بد ... خیلی

مرهّ گی ۷۶

وقتهایی هست که حرف برای گفتن زیاد است

برای گفتن

برای ...

نمی دانم

اما جایشان را

با چیزهایی دیگر پر می کنم

حرف هایی که به جای حرفهای اصلی نقش بازی می کنند که حرف نیستند

همان چیز  هستند 

نمی دانم اما امشب با واژه ها یم  بغض کردم

چند روزی است من نمی رانم

رهایش کرده ام٫ که به هر جا می خواهد برود ٫ هر جا می خواهد

حتی به گل بنشیند

می دانی ؟!!!

نه . نمی دانی

-------------------------------------

پ ن : ... ... ... !!!

واژه ها

داشتم تمرین می کردم
واژه ها را به صف کشانده ام
احترام یادشان می دهم
که چگونه سر تعظیم در مقابلت فرود آورند
که چگونه آمدنت را ستایش کنند
یکی از واژه ها می پرسد
اگر نیاید چه ؟؟ فریاد می کشم و می گویم ساکت
شروع می کنم به تمرینی جدید
ذکر گفتن یادشان می دهم
بین خودمان باشد
نذر کرده ام ذکر بگویند برای آمدنت
بگذریم که تا بوده کارمان گذشتن شده
داشتیم با واژه ها تمرین می کردیم
حرفهایی آماده کرده ام برای آمدنت
وقتی آمدی برایت بگویم
تمرین را از سر می گیریم
سالهاست انتظار آمدنت را کشیده ام
همیشه می دانستم خدایی هست
مهربان
مهربان
باز هم مهربان
که بی جوابم نمی گذارد
حال که آمدی خیلی کار برای انجام دادن داریم
تو می شوی تنها ماه من و من ….. من هم …. من هم …. من هم اصلا می شوم سیاهی آسمان شبهایت
تو همه ی من می شوی و من هم تمام تو
تو از آسمان آبی و خورشید و ماه و ستاره هایش بگذر
من هم از این دنیا و آدم های مختلفش
تو از تاریکی شب و چشمان سفید عاشقانی که هر شب به تو خیره می شوند بگذر
من هم در مقابل به تو قول می دهم
که هر شب و روز و ساعت و دقیقه به جای آنها به تو خیره می شوم
بعدها که به هم رسیدیم کوله بارمان را می بندیم
و از همه دنیا می گذریم با هم می رویم تا آخر عالم ٫ آخرین نقطه عالم
جایی که کسی نمی تواند پیدایش کند به غیر از خودم و خودت ٫ فقط من و تو
جایی که آنجا ,  زندگی با همه ی دو رنگی هایش و رنگ های متنوع اش یک رنگ میشود
جایی که دوست می دارم یعنی کنار  تو
آرامش یعنی با  تو
بی تابی و بی قراری یعنی برای   تو
جایی که دلم هیچوقت پیش  تو  احساس غریبگی نخواهد کرد
جایی که می دانم برای دلتنگی هایم دوایی هست یعنی مرگ
جایی که تا چشم کار میکند دریایی است آبی رنگ
ساحلی دارد پر از شن و ماسه داغ , ماسه های داغ داغ
دست از تمرین می کشیم
واژه ها آزادید و بروید
واژه ای نزدیک آمد آرام گفت
اگر نیاید چه کنیم
سرم را پایین آوردم و گفتم به واژه ها بگو از فردا دیگر نیایند
واژه ها از هم گسیختند و گریختند
می دانی !!! مدتیست که دیگر واژه ها ی ذهنم برای رسیدن به هم بی قراری نمی کنند

که نمی خواهد بداند

دلگیرم
امروز
از دلم
که دل تنگ است
که دلگیر است
گیر است
گیر کسی
گیر چیزی
گیر جایی
که نم دانم
که نمی داند
که نمی خواهم بدانم
که نمی خواهد بداند
شدم فرهادت و شدی شیرینم
من و فرهاد چقدر شبیه شده ایم
فقط
فقط اینکه فرهاد
بر سر می کوبید و
من بر پایم
که پابندت شوم
که توان گریز نداشته باشم
این روزها عجیب ٫ عجیب شده ام
دلتنگ دلی می شوم
که دلدارم است
که دل یارم است
که دل …. نمی دانم
که نمی خواهم بدانم
که نمی خواهد بداند

--------------------------------------

پ ن : بازخوانی قدیمی ها ...

طنـــــاز

گاهی وقتها

کسی هست

که فاصله اش با تو

کمتر از بندی از انگشت است

اما ٫ نمی بینی

هست اما نمی بینی

اما زمانی می رسد

که نیست

کسی که می خواهی باشد 

کسی که باید باشد

کسی ٫ فرق نمی کند

تنهایی خفه ات می کند

حرف ٫ حرفهای تلنبار شده

در دلت ٫ می خواهند فوران کنند

همچون گدازه های آتشفشان

می سوزانند ٫ درونت را

درست لحظه ای

که می خواهند فوران کنند

چشمانت به چشمانش می افتد

دستانت گرم می شود

دلت جان می گیرد

حرف می زنی

حرف می زند

حرف می زنی

حرف می زند

درونت آرام می گیرد

آرام می شود

نمی دانم چه شده

اما هر چه که شده

خوب بوده ٫ خوب هست

آرامی ٫ برای لحظه ای کوتاه

اندکی ٫ نه خیلی طولانی

آرامش را احساس می کنی

و آرزو می کنی

این آرامش ٫ همیشگی

بماند ٫ مداوم ٫ ابدی

-----------------------------------

پ ن : امروز گیر کردم رو حرف

الکیــــــا ٫ حرف می زنم . اما حرف می زنم