نمی دانم
با چه زبانی
نمی دانم
می گویم
برو
می گویی
می روم
اما چه رفتنی
خودت را گول می زنی !
یا مرا !!
خوب می دانی
که چه می گویم
نمی دانم
ختم کنم کلام را
نمی خواهم
تصمیم های جدید
حرکت های تازه
زندگی جدید
با یک تازه وارد
دارم ....
دوست دارم
زندگی ات را ببینم
زندگی ات را
زندگیه خودت را
بی من
بی ما
چه بارانی شروع شده!!
فکر نمی کنم به این زودی ها
هوا آفتابی شود
کاش می شد می دیدی
عجب بارانی !!!
---------------------------------
پ ن : خودکشی ٫ مرگ مغـــزی
قرص می خورم
و باز هم قرص می خورم
و می نشینم روی تک مبل
که همیشه همینجایم
انتظار نشئه گی می کشم
وقتی که نشئه شدم
باز هم می نشینم
سیگار می کشم
چای می نوشم
سیگار می کشم
فکر می کنم
به خودم می آیم
می بینم فک و دندانهایم درد می کنند
نمی دانم چه گونه و چه زمان
آنقدر فشار آوردمشان که...
و باز
سیگار می کشم
فکر می کنم
سیگار می کشم
چای می نوشم
سیگار می کشم
--------------------------------------------
پ ن : زندگی چند روز قبل و روزهای بعد
خـــــــــــدا را شـــــــــــــــاکـــــــــــــــــــــــرم
برای هر آن چه که ــــــــــــــــــــــــــــــــــــداد
و برای هر آن چه که نـــــــــــــــــــــــــــــــداد
برای هر آن چه که شــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
و برای هر آن چه که نــــــــــــــشـــــــــــــــــد
برای هر آن چه که رســــــــــــیــــــــــــــــــدم
و برای هر آن چه که نـــــــــرســــیـــــــــــــدم
برای هر آن چه که خندانـــــــــــد مـــــــــــــرا
و برای هر آن چه که گـــــــــــــــــــــریاند مـرا
برای هر آن که لـــــرزاند دلـــــــــــــــــــــــم را
و برای هر آن که ترساند دلـــــــــــــــــــــــم را
برای هر آن که دستم را در تـنهایی گــــــرفت
و برای هر آن که دستم را در تاریکی رها کرد
برای هر آن چه که به عـــــــــــرش رسانید مرا
و برای هر آن چه به فــــــــــــرش کشانید مرا
برای هر آن چه کــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه ...و برای هر آن چه کـــــــــــــــــــــــــــــــــــه ...
و ــــــــــــــــــــــــــــــدر آخـــــــــــــــــــــــــــر
برای هر یک از آن نفس که می شود ٫ ـــــدم
و برای هر آن دیگری که می شود ٫ بـــــازدم
--------------------------------------------
پ ن : حق با توئه ٫ دقت می کنم می بینــــم
همه چیز همونجور که می خوام پیش مـی ره
البته من چه کاره ام ٫ درستش اینه بگــــــم :
همونجور که خودش می خواد پیش مــــی ره.
این روزها نمی دانم
کجای دنیایم
این روزها نمی دانم
کجای خویشم
این روزها نمی دانم
کجای تو هستم
این روزها نمی دانم
چه می خواهم
و حتی نمی دانم
چه نمی خواهم
این روزها نمی دانم
چه می کنم
و چه باید بکنم
چه نباید بکنم
این روزها نمی دانم
چه دوست دارم
و حتی چه دوست ندارم
این روزها
غریبانه از خویش بی خبرم
خیلی بی خبر
این روزها
چنان بیگانه شده ام با خویش
و غریبه شده ام با احساساتم
که چیزی از خویشم نمی فهمم
نمی دانم چرا
اما این روزها
دوست دارم
هزاران هزار دفتر داشته باشم
از برگ اول دفتر اول
تا برگ آخر دفتر آخر
تنهای تنهای بنویسم
نمی دانم
لحظه ای چنان سنگینم
که احساس می کنم
زمین زیر پایم دارد ترک می خورد
لحظه ای دیگر چنان بی وزنم
که احساس می کنم
سرم از بدن جدا شده
این روزها
هر کدام از اعضای بدنم
کاری می کنند
و سویی می روند
این روزها
حتی به
فاصله بین خودمان
فکر نمی کنم
چون جرات فکر کردن به
فاصله خودم از خودم
را ندارم
این روزها
با اینکه سکوت مطلقم
اما
مزخرف زیاد می نویسم
----------------------------
پ ن : نمی دانم ...
باز هم پاک می کنم
پاک می کنم
تمام نوشته هایم را
تمام افکارم را
باز هم نابود می کنم
تمام خواسته هایم را
تمام احساساتم را
و باز هم می کشم و به قتل می رسانم
خودم را
------------------------------------------
پ ن : در راستای قتل های زنجیره ای