روزمره گے هاے پسرے به نام سیزده

روزمره گے هاے پسرے به نام سیزده

____________________________________________________________________________
روزمره گے هاے پسرے به نام سیزده

روزمره گے هاے پسرے به نام سیزده

____________________________________________________________________________

مرّه گے ۳۰

روی تو شرط می بندم

شرط می بندم امشب خدا با من است

دست می دهی

تو را دست می آورم

دست رو می کنم

تو را به دست می آورم

مرّه گے ۲۹

حال و روز من که دیگه اعتراف کردن نمی خواد

یه نگاه

یه نگاه کوچیک

یه نگاه کوچیک کافیه تا بشه فهمید 

دیوونگی اعتراف داره

اما دیوونگی من اعتراف نداره

چیزی که عیان است

چه حاجت به بیان است

جز تو 

هیچ کسی نمی دونه

دلیل این دیوونگی چیه

بهتره بگم کیه

اره نازنینم

دلیل این دیوونگی ها 

خودِ دیوونتی

خستگے ها و دلتنگے ها

به عطرت قسم

خسته ام

خیلے ام خسته ام

اگه اینقدر تکرار مے کنم

اگه اینقدر مے گم خسته ام

اگه اینقدر مے گم دلتنگم

اگه اینقدر مے گم

هے مے گم

همش تکرار مے کنم

مــکــدر نشو جون پناه من

بخدا خسته ام

خسته ام از تنهایے

خسته ام از بے خونه بودن

خسته ام از هم خونه نداشتن

خسته از خستگے ها و دلتنگے ها

دوست دارم یه شب 

برم کنار پنجره و پرده رو کنار بزنم

بگم ببین ٫ خودشه 

اون ماه منه

ماه منه

بشینم تا وقتے توے آسمونے

یه دل سیر نگات کنم

اما چیکار کنم که این پرده ے فاصله

زورش خیلے بیشتر از خواستن منه 

خــیــــال بــــاف

می دانم که می دانی 

می دانم می خواهی که ندانی 

در حالی که خودت هم می دانی که می دانی 

نمی دانم چرا می خواهی که ندانی 

می دانی دوستم داری 

نمی خواهی بدانی 

شاید نمی خواهی دوستم داشته باشی

همیشه فرصت برای بودن هست

اما همیشه برای فرصت هر چه بودن نیست

همیشه برای دوست داشتن فرصت هست

برای با کسی بودن

برای عاشق شدن

برای دوست داشتن

اما

بگذریم که نمی خواهم ادامه اش بدهم

راستی یادت هست 

سرم روی پاهایت بود

با اینکه موهایم کوتاه بودند

اما

تو موهایم را می بافتی 

من خیال با هم تا همیشه بودن را

به آنهایی مه مثل منند می گویند خیال باف ؟؟؟ شاید

شاید که نه اما طمئنن

زیاد شنیده ام می گویند

فلانی خیال باف است

در رویا زندگی می کند

چه می شود مگر

در واقعیت ها که زندگی نکرده ام با تو

این یکی دنیای من است

اختیارش با من است 

به کسی چه

اینجا عاشقت می شوم

عاشقم می شوی

باورت می کنم

باورم می کنی

من به تو ایمان می آورم و تو به من

خوشحال زندگی می کنیم 

آخرش هم می میریم

اســــکــــار

هر چه می کنم 

هر چه می گویم

هر چه بیشتر تلاش می کنم

بی فایده تر است

کم می آورمت

بیشتر و بیشتر 

بی خیال می شوم

خودم را به بی خیالی می زنم

می خندم 

خودم را به شادی که نه 

ادای آدمهای شاد را در می آورم

ادای علی بی غم 

شادی می کنم 

می خندم 

در فیلم نامه ای نقش بازی می کنم

که نویسنده اش گمنام است 

اما هر چه نوشته خوب نوشته 

مثل همیشه 

نقش اول منم 

اسکار می گیرم 

اینبار هم برنده می شوم

برنده نقش اول مرد 

مرد….. نمی دانم 

مرد خندان 

مرد شاد 

مرد مضحک 

به من می رسد 

تنها کسی که می گرید 

مادرم است 

فیلمهایم را که می بیند 

زار زار گریه می کند 

و من همچنان می خندم