روزمره گے هاے پسرے به نام سیزده

روزمره گے هاے پسرے به نام سیزده

____________________________________________________________________________
روزمره گے هاے پسرے به نام سیزده

روزمره گے هاے پسرے به نام سیزده

____________________________________________________________________________

چیزهایے هست

چیزهایی هست که شکستن اش صدا ندارد

می پیچد در خود آدم

در صدای آدم

می شود زیر صدای اش

می شود تاری از حنجره اش

می ریزد توی نگاه اش

انگار آینه شکسته باشند در آن

خرده شکسته ها باید جایی خودشان را نشان بدهند

گیر می کند لابلای مویرگ ها

آدم را می بندد.دست و پای آدم را می گیراند

سنگین می کندش

صدای قدم هایش خَش بر می دارد

انگار زیر گام هایش برگ ریخته باشند

پیشانی اش خطٌی می شود

لبخندش لاغر

 گریه هایش کلفت

 چیزهایی هست که وقتی می شکند

جایی در زمین ترک می خورد

ابری به آسمان اضافه می شود

تاریخ نوین

انسانی دیگر

چیزهایی که بعد از شکستن

تقویم را خلاصه می کنند

بهاری که بود

پاییزی که خواهد بود
چیزهایی هست

بستگی دارد چقدر دوستش داشته باشی

مرّه گے ۲۸

تنهایی که یهو آدمو قورت نمی ده ٫ سر فرصت و آسه آسه این کارو می کنه

یادآورے ۱

رفتم دکتر
برای خشکی لبهام
میگه هی زبون نزن به لبهات
میگم آخه یه مزه توپی میده، فقط یادم نیست مزه چی
نسخه رو برداشت گفت: آدرس مینویسم بری پیش روانپزشک، در ضمن مزه چی نه، مزه *کی*
همین

باید بروم انگار

به آدم های زنده گیم اجازه می دهم ناراحتم کنند .. دانسته یا ندانسته .. به درد هایم آب می دهند ..
نگاه شان می کنم با چشم های غمگین . با اخم . با لبخند . عصبانی می شوم از دست شان .
فحش می دهم توی دلم . فحش های زشت . حرف های بد . خط و نشان می کشم . توی سرم پر
می شود از این همه خط . خودم خط خطی می شوم . فحش هام را پس می گیرم . همه شان را
نشانه می گیرم به سمت خودم . متهم می شوم . قضاوت می کنم خودم را . برنامه می ریزم برای
پیش گیری های بعدی . دور می شوم . خیلی دور . اما همین که برمی گردم دوباره حماقت هام
تکرار می شوند . همان وقت هاست که بی خیال می شوم . می روم می گردم تا آخر خودم را .
هرجا نفرتی سیاه شده باشد ریشه هاش را می زنم . شبیه به این که آماده می شوم برای
دل خوری های بعدی . برای اتفاق های ! تمام نشدنی . انگار که از قبل می دانم همیشه همین طور
خواهد بود . انگار که لیاقتم همین باشد !! باید از این تکرار بگذرم . آماده ی چیزهای دیگری کنم خودم را .
قبل از این که این ریشه ها قوی تر از تمام ِ من بشوند . باید بروم انگار

دلتنگم

دلتنگم 
دلتنگ گذشته ام
دلتنگ آن پسرک خام و کوچک
که همه چیز را زیبا می دید
نمیدانم ایراد از کجاست
از من
از زمانه
از آدم های اطراف من
نمیدانم
هیچ نمیدانم
این روزها درک و فهمیدن همه چیز
علامه ی دهر بودن می طلبد
کاش همچنان خام می ماندم 
خواب در دنیای بیخیالی 
دنیای شیرین معصومیت و کودکی