روزمره گے هاے پسرے به نام سیزده

روزمره گے هاے پسرے به نام سیزده

____________________________________________________________________________
روزمره گے هاے پسرے به نام سیزده

روزمره گے هاے پسرے به نام سیزده

____________________________________________________________________________

مرهّ گی ۱۴۲



وقتهایی هست

که از فکر می گذرد

مطمئن می شوی

که دیگر نمی افتد

اتفاقی که باید بیفتد

باید که نه

دوست داری بفتد

دست می کشی

از فکر و خیالش

می تکانی

خانه ی فکر و خیال را

از خیالی که از او در آن بوده

کار که تمام می شود

می نشینی گوشه ای

تا نتیجه ی کار را ببینی

نتیجه تمیز کاری ها

نتیجه ی تازه ها را

که ناگهان صدای در می آید

وارد که می شود

فکر و خیالات و آرزوهای قدیمی

جا پایشان را روی تمام تازه گی ها

به جا می گذارند

و تو مات و مبهوت

جز نگاه کاری از دستت بر نمی آید

تنها لبخندی و اشکی کوچم در کنج چشمانت

توان حرکت دارند و بس

.......

--------------------------------------------

پ ن : ...

مرهّ گی ۱۴۱



می دانی

که به این راحتی ها

راه برای با هم بودنتان هموار نمی شود

راه برای در کنار هم بودنتان باز نمی شود

فرصت دیدن هم ٫ قدم زدن با هم

گرفتن دستانتان در دستان هم

هیچ کدام هیچ کدامشان نیست

به راحتی نیست که نیست

اما باز وقتهایی هست که

حالی به سراغت می آید

که می خواهی

همین آلان

برای اندکی در کنارش باشی

فقط اندکی

اینجاست که

دلت تنگ می شود

و می گیرند

هم دلت و هم بغضت

و دیگر ...

تنها سکوت می کنی ...

--------------------------------------

پ ن : ...

مرهّ گی ۱۴۰



امروز بانو را دیدم

پشت پنجره بود

مرا نگاه می کرد

می خندید

می خندیدم

می خندیدیم

حرف می زدیم

حال و هوایی داشتیم

-------------------------------

پ ن : کاش پنجره ها نبودند

مرهّ گی ۱۳۹



ایستاده بود گوشه ای

و تنها کاری که می کرد نگاه بود

و من راه می رفتم

خیلی سنگین

سنگین تر از چیزی که

وقت آماده شدن فکر می کردم

راه افتادم

نیامد

گفتم بیا

جواب نداد

گفتم من رفتم

رویش را برگرداند

راه افتادم رفتم 

امروز سایه ام هم با من نیامد

تنها تر از روزهایی

که فکر می کردم تنهایم

راه افتادم

رفتم

----------------------------------

پ ن : حال و هوایی ترسناک

شاید ٫ شاید هم نه



آخ که این وقتها دوست دارم با تمامه تمامم فریاد بکشم

شاید چیزی فرا تر از نعره

امان که می ترسم از خواب بیدارت کنم

امان از دلم ٫ که نمی آید بیدار شوی

آهای ٫ دوست قدیمی ٫ خدا ....

با تو هستم ... می شنوی می دانم

کمی هم از همسایه می ترسم

نه اینکه غریبه ام اینجا ٫

صدای کمی بلند عصبانی اش می کند

شا کی می شود ٫

حتی شاکی تر از گاهی اوقات من

کاشکی شغلی بود

مثل همین تخلیه چاهی ها

اما اینها تخلیه انسان بودند

می آمدند ٫ یک ساعت

دستگاه می زدند ٫ پمپ می زدند ٫ هر کوفتی که می زدند

آدم را تخلیه می کردند و تمام

چند وقتی با خیال راحت آسوده می شد

خاطرت ٫ فکرت ٫ درونت

و باز ٫ بعد همین آش و همین کاسه

نمی دانم

نمی دانم

نمی پندارم

اما پندارهایی به سراغم می آیند که ...

نمی خواهم بپندارم

نمی خواهم که بدانم

دیگر حتی نمی خواهم به نوشتن ادامه دهم

مثل همیشه ٫ راضی ام به رضایی که خواستی و می خواهی

شکرت ... شکرت

--------------------------------------------

پ ن : شاید چند وقتی دست از نویشتن بردارم ٫ شاید هم نه

-----------------------------------------------------------------------

پ ن : خسته ام ٫ همین