قابل توجه شما که نمی دونی عزیزم
اونجا جمعه تعطیله ٫ اینجا شنبه و یکشنبه
که البته من ۹۰٪ اوغات ٫ کل هفته رو سر کارم
---------------------------------------------------------------
پ ن : یکی نیست درجه آتیشو کم کنه ٫
همه توی کاره زیاد کردنن ٫ کسی دستش به کم نمی ره
به غیر از مره گی و فلان و بیسار و بــــهمدان ... هم خونه هم می نویسم
ما سه تا هم خونه ایم ٫ آقا ماجراهایی داریم واسه خودمون ٫
صرفا هم واسه به یادگار موندنش می خوام بنویسم ... چه تلخ چه شیرین چه ملس
افراد این خونه به شرح ذیل می باشی اند با حالت هاشون از نظر من البته :
- شـبــی (دختر بزرگ خونه)
( 

)
- هــــــلا (دختر کوچیک خونه)
(




)
- سیزده (که خودمم که خیر سرم تک مرد خونه ام)
(
)
--------------
پ ن :
منظورم صحبت کردنه
از انصاف که نمی شه گذشت
خداییش می دونم
آدم درستی نیستم
آدم خوبی نیستم
آدم (ببخشید) انی هستم
آدم گند اخلاقی هستم
اصن هرچه که می گن هستم
اما وجدانن خیلی با دوروبریام٫
کنار میام
راه میام
دیگه ببین چی میشه که
بد سگ می شم
------------------------------
پ ن : یادآوری به دوروبرم
آن طور که من می پندارم ٫
گویا نسبت من و تو بر می گردد
به دوران ماقبل تاریخ جنگ های صلیبی ٫
و شاید هم دور تر و شاید هم نزدیک تر ٫
اهمیتش در این است که زمانش
به ماقبل زمان من و تو باز می گردد .
شاید آن زمان کودکی ٫ از همان کودک های اولیه ٫
مشتش را می فشرد در حالی که چند دانه ای سنگ ٫
متفاوت از باقیه سنگ های رودخانه ی نزدیک خانه شان جمع کرده بود .
تنها دلیل این کارش هم داستان قدیمیه پدر بزرگ بود که گفته بود :
( اگر سنگ هایی متفاوت پیدا کنی و مدتی در دستانت ٫
" با عرق حاصل از استرس دیدن و ترس ندیدن کسی که متفاوت است ٫
و تو را و حال ترا و تمام ترا متفاوت از بقیه می شناسد ٫ و می بیند " ٫
بزرگشان کنی و جانشان دهی ٫ خود او به سراغت می آید و دستانت را می گیرد ٫
مشتت را می گشاید و سنگ ها را می گیرد و همراهش دلت را .
و مزد صبر دلت و چشمانت دلی است که تا ابد برای تو می تپد .)
آری ٫ به گمانم نسبت ما به او باز گردد ...
اما نمی دانم آن کودک به آخر داستان پدر بزرگش رسید یا نه ...
و من چه می شوم و سنگهای فشرده در مشتم
اما می دانی ؟ گرچه عمر نسبت ما کوتاه است اما قدمتش بس تاریخی است
این روزها می خواهم به هر چه در قید و بندت گرفتار می کند رهایت کنم
شاید این نسبت ها ٫ داستانها ٫ سنگها ٫ مشتها ٫ دستها و ... دلها
و در حالی در تلاشم که خویش گرفتار تر از هر گرفتاری غرق در این نسبتهایم
-------------------------------------------------------
پ ن : نمی دونم ... اومد ... دست من نبود ...
بی صدا
آرام
ساکن
ساکت
نگاه که می کنی
با خود می اندیشی
مرا در من خبری از چیزی
یا کسی
یا حسی
یا هر چه
چه می دانم
نمی دانم
نمی خواهم که بدانم
نیست که نیست
که حالم خوش به حالش دارد
که رها است
و دغدغه فراری است از او
و تمام آرامش های زمین را
از انسانها صلب کرده اند
و به او نسبت داده اند
تنها
تنهای تنها
در خویشتنم اوج می گیرم
به عرش می رسم
سقوط می کنم
به فرش می رسم
که کسی نداند
یا که نبیند
که اگر می بیند
به زبان نیاورد
نامربوطی هایم شروع می شود
با تنها نخواهم ماندِ کلهر
هم به عرش هم به فرش می روم
هم صعود هم سقوط می کنم
طوفانی ام که می کند آرام می شوم
و در لحظه ای که آرامم می کند طوفانی می شوم
حالی عجیب
عجیب که نه ٫ بس غریب
به همراه بادی مهیب
وجود این روزها بی وجود
و بی سامانم را فرا می گیرد
این روزها ٫ بر خلاف ظاهر باطنی ام
که بسیار خوب است ٫
البت نبست به روزهای قبلش ٫
بسیار متفاوتم
سنگینم از درون
که در ظاهر اگر نمایان نباشد ٫
که نمی گذارم نمایان باشد
اما می دانم موفق نیستم در این کار ٫
از جایِ بر جای مانده بر زمین
از جایِ قدمهایم در می یابی
سنگینیه درونم را
پیوستگیه چالش ها را
همبستگیه طنش ها را
و تمامه تمامم
و عادتی که این روزها
گریبانگیرم شده
که نیمه کاره رها می کنم
افکارم را
رشته ی خیالم را
نوشته هایم را
نامربوطی هایم را
و حتی خویشتنم را
----------------------------------
پ ن : ... ...