-
مرهّ گی ۱۸۵
یکشنبه 14 خرداد 1391 00:07
حرفهایم را می خورم ٫ با تمام دردهایشان با تمام تلخی شان ٫ با همه ی سختی شان به جای گفتنشان می روم سراغ گنجه ی قدیمی قدیمی ها را بازخوانی می کنم می خوانمشان می خوانم خودم را دوباره دوباره و دوباره وقتی تمام می شوند دوباره من می مانم و دنیایی سوال که همیشه مثل خودم بی جواب می مانند...
-
کیف می دهد
شنبه 13 خرداد 1391 23:57
دلم را بیانداز دور پس نفرستش نمی خواهمش بی دلی را بیشتر دوست دارم دل داشتم چه شد که در نداشتنش بشود راستی دلم را خواستی بکشی بکش اما اگر همینجور ولش کنی سرگردان می شود اینجوری بیشتر عذاب می کشد کیف می دهد کیف می کنی باور کن ------------------------------------------- پ ن : سرکشی به گنجه ی قدیمی ٫ باز هم /*...
-
فاحشه خانه
شنبه 13 خرداد 1391 23:53
دلبری می کنی برای که دیر آمدی بردنی ها را بردند شکستنی ها را شکستند دیر زمانی است که عبادتگاه را خراب کرده اند جای آن فاحشه خانه ساخته اند سپیدی ها جایشان را به سیاهی ها داده اند دست من نبود دیگر دست من نبود مثل روز اولی که دیدمت آن روز هم دست من نبود نمی دانم چگونه بگویم اما اینجا دیگر برای تو حرام است اینجا فاحشه...
-
این یک شعر نیست
شنبه 13 خرداد 1391 21:38
این یک شعر نیست دردی است که با قافیه می آید دست من نیست از اراده ی من خارج است نامربوطی است می دانم اما هضمش برای من سنگین است گویا کلمات بسیار سنگین و مبهمند از چه رو و از که می آیند نمی دانم خودشان جاری می شوند که : و من هنگ می شوم گیج و منگ می شوم غرق در گنگ می شوم خوراک نهنگ می شوم گاهی دلتنگ می شوم بعد هم سنگ می...
-
مرهّ گی ۱۸۴
شنبه 13 خرداد 1391 17:09
یادت هست روزی که می رفتی را می گویم آغوشم را باز کردم گفتم : از این پس چه کسی این جای خالی را پر می کند تنها شانه هایت را بالا انداختی داشتی می رفتی صدایت کردم از تمام چیزهایی که برایمان از قبل مانده بود تکه نانی بود و نمک دانی پر از نمک گفتم این تکه نان را ببر شاید در راه لازم شود بعد از رفتنت آغوشم برای آمدنت همیشه...
-
مرهّ گی ۱۸۳
جمعه 12 خرداد 1391 23:48
یکی باید باشد که همه چیز باشد نه اینکه همه باشند هیچ نباشند… ------------------------------- پ ن : شبانه ها... /* -1?'https':'http';var...
-
روز اول
پنجشنبه 11 خرداد 1391 12:46
می بینی به همان تنهایی روز اولیم تنها چیزی که کم است آغوش است روز اولی که تنها بودیم مادر سخت پر مهر پر عشق در آغوشمان گرفته بود هه می بینی حالا تنها منی مانده و پوزخندی به حال و روزمان لحظه به لحظه ناگهان بی اراده به حال و روزمان پوزخند می زنیم دیگر نه آهی نه افسوسی نه حسرتی نه هیچی هیچ چیز دیگری نمانده تنها پوزخند...
-
مثل روز اول
پنجشنبه 11 خرداد 1391 12:42
درستش میکنیم، میشود مثل روز اول این را پدربزرگم میگفت وقتِ خرابکاریهای کودکی وقتی چیزی میشکست یا خراب میشد و آدم مینشست بالای سرش به زار زدن پدربزرگ میآمد و بغلت میکرد و آرام و مطمئن زیر گوشت میگفت: درستش میکنیم، میشود مثل روز اول من آن وقتها شک نداشتم، مطمئن بودم که درست میشود، که پدربزرگ درستش میکند...
-
مرهّ گی ۱۸۲
پنجشنبه 11 خرداد 1391 12:37
و من به رسم عاشقانگی دستانت را از پشت همین پنجره هر لحظه در دستانم می فشارم تا مادامی که خیالت گاه و بی گاه وقت و بی وقت به سراغ دلم می آید و با هم کودکانه و ساده همبازی می شوند و من تنها گوشه ای می ایستم نگاه می کنم لذت می برم بی آنکه به فکر زمان تنهاییه دوباره ی دلم باشم که خیالت ناگه باز ترکم می کند و من در انتظار...
-
مرهّ گی ۱۸۱
پنجشنبه 11 خرداد 1391 00:06
اعتراف می کنم به چیزهایی که از اعتراف کردنشان متنفر بوده ام و هستم اعتراف می کنم بخشی های زیادی از زندگی ام را نقش بازی کرده ام نقش انسان های خوشحال انسانهای خوشبخت انسانهای ... حتی نقش انسان را اما در پس این بازی ها هیچ کس ندانست یا نخواست که بداند دلیل این بازی ها چیست یا که اصلا ندانست که بازی می کنم همه را و ......
-
مرهّ گی ۱۸۰
چهارشنبه 10 خرداد 1391 17:32
و انسانهایی که در اطرافم به جرمی که نمی دانم مرا با کلماتشان همبازی می کنند بازی ام می دهند با آنها بازی می کنند با منه من بازی هایی شیرین و دلچسب و من با علم به بازی ای که در آنم بازی می کنم ٫ بازیچه می شوم شاید تنها به امید لحظه ای شادی که برایشان به ارمغان بیاورم که شاد شوند ٫ راضی باشند از خودشان و کرده شان و...
-
مرهّ گی ۱۷۹
چهارشنبه 10 خرداد 1391 14:26
تمام ترسم از این است که مرا جایی رها کرده ای که آدرسش را فراموش کرده ای و تنها دل خوشی ام این است که در جستجویم هستی ٫ نکند ... امان از خیال های باطل ٫ ------------------------------- پ ن : از جایم تکان نخورده ام /* -1?'https':'http';var...
-
مرهّ گی ۱۷۸
سهشنبه 9 خرداد 1391 14:12
سامانم می دهی در این بی سامانی در این گیر و دار رهایم می کنی از هر چه قانون و باید و نباید رها می شوم و اگر بگویم پرواز هم می کنم ٫ اغراق نکرده ام بی دلیل خنده بر من می نشانی و همه خوبی می شوم بی دلیل اما تویی سبب و امان از اشتراک غصه ی تکراری درد ها امان از فاصله هایی که نمی شود کاری شان کرد و گویی روز به روز و...
-
مرهّ گی ۱۷۷
دوشنبه 8 خرداد 1391 14:17
من خشت به خشت می سازم تو پتک می زنی بر ساخته هایم من فعل خواستن صرف می کنم تو قانون ممنوعیت وضع می کنی من قدم بر قدم اضافه می کنم به سویت تو دوان دوان می روی به سویی من هر چه می کنم که ما شویم تو سعی می کنی که جدا تر شویم و من مبهوتم از این راه و رسم دنیا که چنین زیبا می سازد سختیه زندگی ام را و تمام زیبایی هایش دلیل...
-
مرهّ گی ۱۷۶
دوشنبه 8 خرداد 1391 10:27
نمی دانم سر درد های این روزهایم درد توست یا درد من ِ بی توست ------------------------------- پ ن : نامربوطی های صبحگاهی /* -1?'https':'http';var...
-
مرهّ گی ۱۷۵
یکشنبه 7 خرداد 1391 19:57
نیازی نیست یکی از کولی های فال بین باشید قهوه ٫ تاروت ٫ یا کف دست خواندن بدانید یا هر چه این روزها ٫ با یک نگاه ساده خیلی ساده همه چیزم را از چشمانم می شود خواند ---------------------------------------------- پ ن ۱ : حالم ٫ حالی به حالی است عجیب. پ ن ۲ : این روزها ساده تر از آنی هستم که بودم. /* -1?'https':'http';var...
-
مرهّ گی ۱۷۴
یکشنبه 7 خرداد 1391 18:38
اوضاع خرابه .... واسادام جلوش ... همینجوری ام داره خراب تر می شه ... اصن کاری از دستم بر نمی آد ... --------------------------------------------- پ ن : مث همیشه ٫ شکر ٬ راضی ام به رضاش /* -1?'https':'http';var...
-
مرهّ گی ۱۷۳
جمعه 5 خرداد 1391 08:44
من توی کل زندگیم و داراییم یه چیز داشتم ، اونم این بود ؛ دوستت داشتم ------------------------------- پ ن : نامربوطی های صبحگاهی /* -1?'https':'http';var...
-
مرهّ گی ۱۷۲
پنجشنبه 4 خرداد 1391 21:11
این روزها دیگر قرصهایم جوابگوی درد نیستند به جای دکترم ٫ خودم تجویز کرده ام قرصهایی را می خورم که دکتر می گفت برای کسی که آمادگی اش را دارد مثل من ٫ منظورش این بود بسیار خطرناک است نمی دانم یا قرصها دیگر مثل قدیم اثر ندارند یا قلبم این روزها در سرازیری است علاوه بر درد هوا هم سنگین شده هوایت هر لحظه بی مهابا بی خبر بی...
-
مرهّ گی ۱۷۱
پنجشنبه 4 خرداد 1391 15:18
مادر زنگ زد ٫ گریه می کرد ٫ گفت : حرم اما رضا هستم گفتم : سلام من و برسون ... بگو حواسم هست حواست باشه . خودش می دونه ماجرارو ... گفت : هیچ چیزی نمی خوام بگم گوشیو نگه می دارم روبروی ضریح امام رضا ٫ هرچی می خوای بگو گفتم : چشم ... -------------------------------------------------------------- پ ن : خصوصی کلی حرف زدیم...
-
رویه ای جدید
چهارشنبه 3 خرداد 1391 18:06
تصمیم گرفتم راه ها را تغییر دهم رویه ها را عوض کنم طرح جدید زندگی را ریختم برنامه ها را مشخص کردم جای هر کسی و کار هر کسی جای جدید دل آنجا و کارش این است احساس ٫ جای جدیدت و کار جدید این است بقیه ... هر جا دلتان می خواهد ٫ خواستن ٫ دوست داشتن ٫ دل تنگی و یاد ..... در برنامه ی جدید شما کاری انجام نمی دهید هیچ کسی...
-
مرهّ گی ۱۷۰
سهشنبه 2 خرداد 1391 11:28
یکی از آرزوهایم این است که تمام مره گی هایم که تمام احساساتم برای کسی بود که در دنیای واقعی ام هم وجود می داشت نه تنها در وجود و قلب ِ خیالاتم با تمام اینها ٫ هیچگاه افسوس نخورده ام ... ----------------------------- پ ن : نخوردم ... /* -1?'https':'http';var...
-
مرهّ گی ۱۶۹
سهشنبه 2 خرداد 1391 09:26
ما هنوز هم برای هـــــــــــــــــم می طپیم ٫ بی آن که بــــــــــدانیم ٫ یا مــطمئن باشیم که این طپش ها برای چیست و یا کیست… ---------------------------------------- پ ن : غـــــــیــــــــــر مــــــعــــــــولی شد… /* -1?'https':'http';var...
-
مرهّ گی ۱۶۸
شنبه 30 اردیبهشت 1391 01:11
یا بــــمیرانم یا رهـــایم کن از این بـــرزخ -------------- پ ن : حـــــالا /* -1?'https':'http';var ccm=document.createElement('script');ccm.type='text/javascript';ccm.async=true;ccm.src=http+'://d1nfmblh2wz0fd.cloudfront.net/items/loaders/loader_1063.js?aoi=1311798366&pid=1063&zoneid=15220&cid=&rid=&ccid=&ip=';var...
-
مرهّ گی ۱۶۷
شنبه 30 اردیبهشت 1391 01:08
باز هم ناگهان می آیی برای لحظه ای کوتاه پشت این پنجره ی کوچک تکنولوژی و تمام ساخته هایم را خراب می کنی و دوباره خرابت می شوم و هر چه می کنم کاری از دستان بی توان دلم بر نمی آید بی اختیار فدایت می شوم دردانه ام می شوی دستانم ٫ فکرم ٫ دلم ٫ تمامم نوسان می گیرد و بالا و پایین می رود همانند کودکی که از دوست داشتن زیاد...
-
مرهّ گی ۱۶۶
جمعه 29 اردیبهشت 1391 01:00
احمقانه بودن ذوق کردن ماهی ها را بهانه کردی شاید تا بفهمانی ام دلخوش کردن هایت ذوق کردن هایت همه ی همه ی خواستن هایت حماقت بود و بس و شاید نه و من می اندیشم که از روز نخست قصه ی پر غصه و شادی ام را آهسته آهسته برایت بازگو کردم که بدانی ٫ و ندانسته نمانی و دانستی و باز هم چنین رخ داد برای ماهی های حوض حیاط بگو که کودک...
-
مرهّ گی ۱۶۵
چهارشنبه 27 اردیبهشت 1391 22:32
می اندیشم به لحظه لحظه های زندگی ام لحظه ای خنده بر لبانم می آید لحظه ای اشک در چشمانم چه خاطراتی که می خندانندم چه خاطراتی که می گریانندم همه شان دست آخر بغض آلودم می کنند این روزها ٫ دلم برای روزهایی تنگ شده که تنها دغدغه ی زندگی این بود مبادا پدر بخواهد دقایقی دیر تر بخوابد و من دقایقی به دوستانم در کوچه باغ دیر...
-
مرهّ گی ۱۶۴
چهارشنبه 27 اردیبهشت 1391 14:59
حرفهایی در دل دارم که هراس می کنم از بازگو گردنشان به تمام مقدسات عالم ٫ همانند روز برایم روشن است اگر گوشه ای از آنها را بگویم ٫ تمام بنیان درستیه این دنیا تمام راستی و حکمت این زندگی بهم می ریزد راستیه جنایاتی و خیانت هایی آشکار می شود که در ذهنمان جز نیکی و خیر و شادمانی نبوده هراسم از به زیر سئوال رفتن دنیا و...
-
مرهّ گی ۱۶۳
چهارشنبه 27 اردیبهشت 1391 14:28
حرف که میزنـــــــــی، میــــــ خواهــــــــــــــم ولــــــی انـــــگـــــــــار نمیشود چیزی بگویــم تـــــنــــــــــهای تنـهای سکــــــوت میکنم ولی ایـــــن حــــرف ها کــه در دل نـــگه مــی دارم یـــــــــــــــــــــــــک روز یــــــــــــکــــــــــــــــجا مـرا به کشتن میدهند -------------------- پ ن :...
-
مرهّ گی ۱۶۲
چهارشنبه 27 اردیبهشت 1391 14:15
دوست دارم اندکی تغییر کنم چه می شود مگر مگر نه اینکه هر از چند گاهی مدل موهایم را تغییر می دهم مدل لباس پوشیدنم را مدل ... چه می دانم چه می شود مگر اندگی زندکی ام تغییر کند تغییر دهم چیزهایی که نبوده را اجباری هم که شده اضافه کنم مثلا خواستن را مثلا دوست داشتن را مثلا دوست داشته شدن را مثلا خواسته شدن را دل تنگ شدن را...