یکی باید باشد که همه چیز باشد
نه اینکه همه باشند هیچ نباشند…
-------------------------------
پ ن : شبانه ها...
می بینی
به همان تنهایی روز اولیم
تنها چیزی که کم است
آغوش است
روز اولی که تنها بودیم
مادر
سخت
پر مهر
پر عشق
در آغوشمان گرفته بود
هه
می بینی
حالا تنها منی مانده
و پوزخندی به حال و روزمان
لحظه به لحظه
ناگهان
بی اراده
به حال و روزمان
پوزخند می زنیم
دیگر
نه آهی
نه افسوسی
نه حسرتی
نه هیچی
هیچ چیز دیگری نمانده
تنها پوزخند مانده
خدا می داند
چه زمان این را هم
دیگر نداریم
---------------------
پ ن : خدا می داند
درستش میکنیم، میشود مثل روز اول
این را پدربزرگم میگفت وقتِ خرابکاریهای کودکی
وقتی چیزی میشکست یا خراب میشد و آدم مینشست بالای سرش به زار زدن
پدربزرگ میآمد و بغلت میکرد و آرام و مطمئن زیر گوشت میگفت:
درستش میکنیم، میشود مثل روز اول
من آن وقتها شک نداشتم، مطمئن بودم
که درست میشود، که پدربزرگ درستش میکند
حالا امروز دلم هوای پدربزرگم را کرده بود
نشسته بودم بالای سر ویرانی بزرگی که به بار آورده بودم
و گوله گوله اشک میریختم و هیچ عین خیالم نبود که ملت میبینند
و با خودشان چه فکر میکنند و...نشسته بودم
و فقط دلم میخواست یک نفر بیاید همان قدر محکم بغلم کند،
ببوسدم و زیر گوشم بگوید: درستش میکنیم، میشود مثل روز اول
و من باز اطمینان کنم و خیالم راحت شود و بروم دنبال سرخوشیهای بهاریام؛
به یکی دو نفر اساماس دادم ببینم کجا هستند و وقت این بچه بازی ها را دارند یا نه
بعد پشیمان شدم، دیدم هیچکدامشان پدربزرگم نمیشوند
به پدربزرگم هم نمیتوانم بگویم،
حالا دیگر مثل آن موقع ها نیست، تاب نمیآورد، میدانم
پدربزرگم مدتهاست که حیات را به چیزهای کوچک برمیگرداند
به عروسکهای لیلیپوتی
به گلدانهای کوچک لبپریده
برمیدارد تمیزشان میکند
میشوردشان، رنگشان میزند
حتی، یکجوری که بشوند مثل روز اولشان
یک اتاق دارد که همهی اینها را تویش میچیند
و من که میروم تویش نمیدانم چرا دلم میگیرد
بغض میکنم
کلمهی دقیقش
به رقت آمدن است
کلمهای که خیلی توی دهان نمیچرخد اما کلمهی دقیقی است
آدم یکجوری میشود وقتی این کهنههای نو شده را میبیند
انگار در برابر این همه تلاش برای درست و نو به نظر رسیدن وظیفه داشته باشد
وظیفه داشته باشد بهشان توجه کند و تحویل شان بگیرد
مثل روز اول
داشتم میگفتم، به پدرم نمیتوانم بگویم
پدریزرگم خدای چیزهای کوچک است
از پس ویرانی بزرگی مثل زندگی من برنمیآید
---------------------------------------------------
پ ن : باز هم سرکشی به گنجه ی قدیمی
و من به رسم عاشقانگی
دستانت را از پشت همین پنجره
هر لحظه در دستانم می فشارم
تا مادامی که خیالت
گاه و بی گاه
وقت و بی وقت
به سراغ دلم می آید
و با هم
کودکانه و ساده
همبازی می شوند
و من تنها گوشه ای می ایستم
نگاه می کنم
لذت می برم
بی آنکه به فکر زمان تنهاییه دوباره ی دلم باشم
که خیالت ناگه باز ترکم می کند
و من در انتظار می نشینم
---------------------------------------------
پ ن : خیال بازی می کنم در تمام لحظاتم
اعتراف می کنم
به چیزهایی که
از اعتراف کردنشان
متنفر بوده ام و هستم
اعتراف می کنم
بخشی های زیادی
از زندگی ام را
نقش بازی کرده ام
نقش انسان های خوشحال
انسانهای خوشبخت
انسانهای ...
حتی نقش انسان را
اما در پس این بازی ها
هیچ کس ندانست
یا نخواست که بداند
دلیل این بازی ها چیست
یا که اصلا ندانست
که بازی می کنم همه را
و ...
--------------------------
پ ن : دلگیرم از خودم