روزمره گے هاے پسرے به نام سیزده

روزمره گے هاے پسرے به نام سیزده

____________________________________________________________________________
روزمره گے هاے پسرے به نام سیزده

روزمره گے هاے پسرے به نام سیزده

____________________________________________________________________________

مرهّ گی ۱۸۰



و انسانهایی که در اطرافم

به جرمی که نمی دانم

مرا با کلماتشان همبازی می کنند

بازی ام می دهند با آنها

بازی می کنند با منه من

بازی هایی شیرین و دلچسب

و من با علم به بازی ای که در آنم

بازی می کنم ٫ بازیچه می شوم

شاید تنها به امید لحظه ای شادی

که برایشان به ارمغان بیاورم

که شاد شوند ٫ راضی باشند

از خودشان و کرده شان

و همچنان بازی می کنم

بازیچه می شوم

و این رسمی است که

تا بوده همین بوده

و خواهد ماند ...

-----------------------------------

پ ن : و تو آغاز نشده رفتنی شدی

مرهّ گی ۱۷۹



تمام ترسم از این است

که مرا جایی رها کرده ای

که آدرسش را فراموش کرده ای 

و تنها دل خوشی ام این است

که در جستجویم هستی ٫

نکند ...

امان از خیال های باطل ٫

-------------------------------

پ ن : از جایم تکان نخورده ام

مرهّ گی ۱۷۸



سامانم می دهی در این بی سامانی

در این گیر و دار رهایم می کنی

از هر چه قانون و باید و نباید

رها می شوم

و اگر بگویم پرواز هم می کنم ٫

اغراق نکرده ام

بی دلیل خنده بر من می نشانی

و همه خوبی می شوم

بی دلیل اما تویی سبب

و امان از اشتراک غصه ی تکراری درد ها

امان از فاصله هایی که نمی شود کاری شان کرد

و گویی روز به روز و بلندای این فاصله ها افزون می شود

و هر چه قدم ها را بلند تر و تند تر بر می دارم

گویی دور تر می شود ٫ دورتر می شوی

گویی انتهای این فاصله ها می گریزند از من

من آغوش باز این انتها را می بینم اما ...

پای گریزش از چه سان است را نمی دانم

و تا بوده همین بوده

و ترجیح می دهم سکوت کنم

قصه ی دوست داشتن و علاقه را

چال کنم در گودالی که آن سویش انتها ندارد

که از آن طرف چنان گم شود که اگر هم خواستم

نتوانم بخوانمش ...

و در این میان

تنها تو هستی که می توانی

بخوانی اش ...

بخوانی ام ...

---------------------------------------

پ ن : این روزها سکوت نمک زخم است

مرهّ گی ۱۷۷



من خشت به خشت می سازم

تو پتک می زنی بر ساخته هایم

من فعل خواستن صرف می کنم

تو قانون ممنوعیت وضع می کنی

من قدم بر قدم اضافه می کنم به سویت

تو دوان دوان می روی به سویی

من هر چه می کنم که ما شویم

تو سعی می کنی که جدا تر شویم

و من مبهوتم از این راه و رسم دنیا

که چنین زیبا می سازد سختیه زندگی ام را

و تمام زیبایی هایش دلیل تویی و تو

با تمام سختی هایش ٫ سختی هایت

من در بازی ات بازی می کنم

و همچنان بازی ام می دهی

و من لذت می برم با اینکه می دانم

که تمام اینها ٫ یک بازی است و بس

و نه بیشتر ٫ و چه زود گذر 

و با تمام فشارهایی که

آسمان از آن سو

زمین از این سو

بر من و زندگی می آورند

تو از مرکز قلبم شبیخون می زنی

هر لحظه و هر ثانیه

که دردت ٫ دیگران را  به چشم نمی آورد

و  چه شیرین است برای درد کهنه ی قلبم

و قرص هایم کماکان دردم را دوا نیستند

دردم تویی و درمان خاطراتت که هیچ گاه نبودند

و تنها در خیالم ساختم و پرداختم و زندگی کردم 

و کار هر روزم این است و بس ...

-----------------------------------------------

پ ن : این روزها دردم از همیشه بیشتر است

برای قلبم نگرانم ... قرصهای لعنتی ام دیگر...

مرهّ گی ۱۷۶



نمی دانم

سر درد های این روزهایم

درد توست یا

درد من ِ بی توست 

-------------------------------

پ ن : نامربوطی های صبحگاهی