-
مرّه گے ۳۳
دوشنبه 3 بهمن 1390 05:32
اگه ساکتم و حرف نمی زنم دلیل بر این نیست که دلتنگ نیستم نه ٫ اشتباه قضاوت نکن دیگه جونی برای به زبون آوردن دلتنگی ها برام نمونده -------------------------------- پ ن : چند وقتی هست دارم سعی می کنم گفتن یه سری از کلمات رو ترک کنم
-
مرّه گے ۳۲
دوشنبه 3 بهمن 1390 05:32
من اگه بدونم چه مرگمه به شما هم می گم که مواظب باشین این مرگ رو نگیرین ----------------------------------------- پ ن : کلاً من همچین آدمی ام که به فکر همه هستم
-
شاید ٫ قصاص
دوشنبه 3 بهمن 1390 05:32
نمیدانی در و دیوار و تمام لحظه ها قصاص میکنند ام و انتقام نبودنت را از دلم میگیرند نمیدانی حجم نبودنت گاهی مثل آواری است زیر خروارها تنهایی و من بی صدا بی نفس خفه میشوم تنها "مشتاق"
-
مرّه گے هایم
دوشنبه 3 بهمن 1390 05:31
نمی دانم چرا مره گی هایم را می نویسم چرا به اشتراک می گذرامشان که چه شود خیلی وقتها تصمیم می گیرم دیگر ننویسم اگر هم می نویسم برای خودم نگهشان دارم اما نمی دانم چرا شاید می خواهم بدانید که اگر طبیعتی که باید داشته باشم را ندارم دلیلش یا دلایلش چیست خیلی وقتها خودم هم چیزی از مره گی هایم دستگیرم نمی شود انتظاری هم...
-
مرّه گے ۳۱
دوشنبه 3 بهمن 1390 05:31
متفاوت دیدمش امروز عصبانی نبودا اما می شد فهمید که اگه عصبانی بشه از هیچ دکتری هیچ کاری برنمی آد من از اولم گفته بودم فقط شبیه آدمای هرزه ام اما به بچگی هام قسم نیستم
-
مرّه گے ۳۰
دوشنبه 3 بهمن 1390 05:31
روی تو شرط می بندم شرط می بندم امشب خدا با من است دست می دهی تو را دست می آورم دست رو می کنم تو را به دست می آورم
-
مرّه گے ۲۹
دوشنبه 3 بهمن 1390 05:31
حال و روز من که دیگه اعتراف کردن نمی خواد یه نگاه یه نگاه کوچیک یه نگاه کوچیک کافیه تا بشه فهمید دیوونگی اعتراف داره اما دیوونگی من اعتراف نداره چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است جز تو هیچ کسی نمی دونه دلیل این دیوونگی چیه بهتره بگم کیه اره نازنینم دلیل این دیوونگی ها خودِ دیوونتی
-
خستگے ها و دلتنگے ها
دوشنبه 3 بهمن 1390 05:30
به عطرت قسم خسته ام خیلے ام خسته ام اگه اینقدر تکرار مے کنم اگه اینقدر مے گم خسته ام اگه اینقدر مے گم دلتنگم اگه اینقدر مے گم هے مے گم همش تکرار مے کنم مــکــدر نشو جون پناه من بخدا خسته ام خسته ام از تنهایے خسته ام از بے خونه بودن خسته ام از هم خونه نداشتن خسته از خستگے ها و دلتنگے ها دوست دارم یه شب برم کنار پنجره و...
-
خــیــــال بــــاف
دوشنبه 3 بهمن 1390 05:30
می دانم که می دانی می دانم می خواهی که ندانی در حالی که خودت هم می دانی که می دانی نمی دانم چرا می خواهی که ندانی می دانی دوستم داری نمی خواهی بدانی شاید نمی خواهی دوستم داشته باشی همیشه فرصت برای بودن هست اما همیشه برای فرصت هر چه بودن نیست همیشه برای دوست داشتن فرصت هست برای با کسی بودن برای عاشق شدن برای دوست داشتن...
-
اســــکــــار
دوشنبه 3 بهمن 1390 05:30
هر چه می کنم هر چه می گویم هر چه بیشتر تلاش می کنم بی فایده تر است کم می آورمت بیشتر و بیشتر بی خیال می شوم خودم را به بی خیالی می زنم می خندم خودم را به شادی که نه ادای آدمهای شاد را در می آورم ادای علی بی غم شادی می کنم می خندم در فیلم نامه ای نقش بازی می کنم که نویسنده اش گمنام است اما هر چه نوشته خوب نوشته مثل...
-
چیزهایے هست
دوشنبه 3 بهمن 1390 05:30
چیزهایی هست که شکستن اش صدا ندارد می پیچد در خود آدم در صدای آدم می شود زیر صدای اش می شود تاری از حنجره اش می ریزد توی نگاه اش انگار آینه شکسته باشند در آن خرده شکسته ها باید جایی خودشان را نشان بدهند گیر می کند لابلای مویرگ ها آدم را می بندد.دست و پای آدم را می گیراند سنگین می کندش صدای قدم هایش خَش بر می دارد انگار...
-
مرّه گے ۲۸
دوشنبه 3 بهمن 1390 05:29
تنهایی که یهو آدمو قورت نمی ده ٫ سر فرصت و آسه آسه این کارو می کنه
-
یادآورے ۱
دوشنبه 3 بهمن 1390 05:29
رفتم دکتر برای خشکی لبهام میگه هی زبون نزن به لبهات میگم آخه یه مزه توپی میده، فقط یادم نیست مزه چی نسخه رو برداشت گفت: آدرس مینویسم بری پیش روانپزشک، در ضمن مزه چی نه، مزه *کی* همین
-
باید بروم انگار
دوشنبه 3 بهمن 1390 05:29
به آدم های زنده گیم اجازه می دهم ناراحتم کنند .. دانسته یا ندانسته .. به درد هایم آب می دهند .. نگاه شان می کنم با چشم های غمگین . با اخم . با لبخند . عصبانی می شوم از دست شان . فحش می دهم توی دلم . فحش های زشت . حرف های بد . خط و نشان می کشم . توی سرم پر می شود از این همه خط . خودم خط خطی می شوم . فحش هام را پس می...
-
دلتنگم
دوشنبه 3 بهمن 1390 05:29
دلتنگم دلتنگ گذشته ام دلتنگ آن پسرک خام و کوچک که همه چیز را زیبا می دید نمیدانم ایراد از کجاست از من از زمانه از آدم های اطراف من نمیدانم هیچ نمیدانم این روزها درک و فهمیدن همه چیز علامه ی دهر بودن می طلبد کاش همچنان خام می ماندم خواب در دنیای بیخیالی دنیای شیرین معصومیت و کودکی
-
دلتنگے
دوشنبه 3 بهمن 1390 05:28
فریاد می کشد غوغا می کند بالا می برد مرا پایین می کشد مرا نمی دانی چه ها می کند خلاصه ماجرایی داریم من و دلتنگی ات
-
تویے
دوشنبه 3 بهمن 1390 05:28
ببین ٫ من همانم همان وجود سر تا سر خواستن خواستن تو تا آنجا که ناکجاست تا آنجا که تایی وجود ندارد تا آنجا که تنها من هستم و تو تا آنجا که من نیست می شود هر چه می ماند تویی و بس
-
مرّه گے ۲۷
دوشنبه 3 بهمن 1390 05:28
وقتی خوب نگاه می کنم می بینم واقعا چیزی نمی بینم
-
مرّه گے ۲۶
دوشنبه 3 بهمن 1390 05:27
... ------------ پ ن : روزه ی سکوت
-
مرّه گے ۲۵
دوشنبه 3 بهمن 1390 05:27
دستانم می لرزند دلم هم چشمانم ٫ وجودم تنهای تنها روزی یک بار روزی یکبار تبر بر دست می گیرم و یک ضربه همان کافی است تا ریشه از ریشه ام بخشکاند امروز هم گل کاشتم ضرباتم نظیر ندارند ---------------------------- پ ن : واقعا دارم می فروشمش ؟ باور نمی کنم
-
مرّه گے ۲۴
دوشنبه 3 بهمن 1390 05:27
زیبا ترین امیدواری زندکی ام را امشب در نامه هایت خواندم اگر هم خواب هستم و خواب می بینم کاش تا ابد خواب بمانم
-
چیزهاے ساده ٫ اما
دوشنبه 3 بهمن 1390 05:26
گاه شاید اگر فرصتی بیابم ٫ مانند همین عصرهای جمعه می نشینم وسط اتاق ٫ ذهنم را زیر ورو می کنم هدف زندگی ام را که شمارش می کنم ضمیر نا خودآگاه میخواهد ٫ من را به فرای خود برساند فیلم... درس... کتاب... کار... آینده.. . و... و این ها لیست شده اند قسمت چپ مغزم خوبتر که تمر کز می کنم خودِ خو دِ من واقعی را نشان می دهد روی...
-
نیمه شب
دوشنبه 3 بهمن 1390 05:26
نیمه شب عاشورایی بپا بود در دلم من مرثیه میخواندم و اشک هایمان می دانی ؟ از آن شب تبر شدم تبر ماندم
-
مرّه گے ۲۳
دوشنبه 3 بهمن 1390 05:26
گفته بودم که گم کرده ام خود را پیدا نکردم بماند ٫ هویتم هم تغییر کرد
-
مرّه گے ۲۲
دوشنبه 3 بهمن 1390 05:25
سکوت سرد این روزها را مگذار به حساب آرامشم خیلی وقت ها " مرگ " در سکوت اتفاق می افتد
-
مرّه گے ۲۱
دوشنبه 3 بهمن 1390 05:25
دو ساعتی است که از درد تبر نم توانم ازجایم تکان دهم خویش را مچ پا هایم درد می کند دلم جای خودش
-
مرّه گے ۲۰
دوشنبه 3 بهمن 1390 05:24
به نام تو بیستمین مرگی ام را در حالی نوشتم که تبر درخت هیزم شکن همه و همه منم تمام توان و دارایی ام را خرج کردم امشب برای نابودی و مرگم
-
آدم ها
دوشنبه 3 بهمن 1390 05:23
آدم ها می گذرند آدم ها از چشم هایم می گذرند و سایه ی یکایکشان بر اعماق قلبم می افتد مگر می شود از این همه آدم یکی تو نباشی لابد من نمی شناسمت وگرنه بعضی از این چشم ها این گونه که می درخشند می توانند چشم های تو باشند
-
مرّه گے ۱۹
دوشنبه 3 بهمن 1390 05:23
گلوی آدم را هر از گاهی باید بتراشند تا برای بغض های تازه جا باز شود
-
مرّه گے ۱۸
دوشنبه 3 بهمن 1390 05:23
شاید پاک ترین هوای دنیا متعلق به لحظه ای است که دلمان هوای هم می کند