-
زیبایی من
یکشنبه 23 بهمن 1390 02:55
زیبایی من به زیبایی یک لیوان شکسته می ماند زمین خورده شکسته هر تکه اش یک داستان مثل هیچ کس زیبایی من مثل بقیه نبودن است تصویر پرفکت بقیه نشدن است زیبایی من همین زشتی های بزرگ و کوچک است
-
مرهّ گی ۸۷
یکشنبه 23 بهمن 1390 02:49
دوست دارم چند نفر را پیدا کنم که بنشینیم دور هم یک نفر بیصدا و بیخواهش برود چایی بریزد یعنی کف مطالباتم الان همین است چای نطلبیده سقف مطالباتم این است که دستی بیاید ملافه را از روی صورتم بزند کنار دو ماهه باشم نور و صورتی که میآید جلوی نور را میگیرد بفهمم حتی این سقف فهمیدنم باشد دوست دارم به میزان مست کنندهای...
-
مرهّ گی ۸۶
شنبه 22 بهمن 1390 22:17
چند روزی سکوتم از دردم سنگین تر شده فقط همین بس که امروز رقابت سنگینی بود میان سکوتم و دردم --------------------------------- پ ن : قلبم...... هنوز کار می کنه
-
مرهّ گی ۸۵
پنجشنبه 20 بهمن 1390 16:11
وقتهایی هست که احساس می کنی که هنوز زنده ای هنوز هم زندگی در جریان است هنوز هم می شود زندگی کرد هنوز هم در زندگی جایی برای امید هست جایی برای بودن هست نفسی برای خندیدن هست نفسی برای تلاش هست و هستند هنوز هم کسانی که تو را برای تو می خواهند که تو را همین که هستی می خواهند که برای همینه تو ارزش قائلند که برای ماندنت...
-
مرهّ گی ۸۴
پنجشنبه 20 بهمن 1390 05:59
وقتهایی هست که یه دنیا حرف توی دلت هست که می خوای بگی که باید بگی که اگه نگی... اما... نمی شه بگی نمی شه --------------------------------------------------------- پ ن : همچین آدمی توی همچین شرایطی ام الان
-
مرهّ گی ۸۳
چهارشنبه 19 بهمن 1390 01:17
وقتهایی هست که خدا نگاهت نمی کنه بماند چشم از تو بر نمی داره امید ٫ الکیش هم خوبه فقط امیدوارم اگه قراره اتفاقای خوب بیفته واقعا بیفته ٫ وعده ی قاقا لیـ لیـ نباشه ------------------------------------------- پ ن : یا رب ... نظر تو برنگردد ٫ همچنان ادامه داشته باشه ٫ با نتیجه البته
-
مرهّ گی ۸۲
دوشنبه 17 بهمن 1390 18:45
دل خوش می کنم به هر بادی از هر سمتی که می وزد دل خوش می کنم که می برد با خویش تمام ابرهای روزهای ابری ام را دل خوش می کنم به سو سو های کوچک آفتاب که لابد وعده ی روزهای آفتابی تحقق یافت دل خوش می کنم به دلخوشی های کودکانه اما افسوس و صد افسوس هر چه می گردم نمی یابم ٫ دلخوشی های کودکی ام را نفسی عمیق می کشم به نفس های...
-
مرهّ گی ۸۱
دوشنبه 17 بهمن 1390 02:19
نمی دانم اما شــــــایـــــــــــــــــــــــــــد... هنوز داستانمان شـــــــــــــــــــــروع نشده کلاغ داستان به خانه اش رســــــــــیـــــــد و شـــــــــــــــاید هم امید هنوز زنده است و شــــــــــــــــــــــــــاید دیگر راهی نیست و شاید کلاغ از سر اجــــــــــبــــــــــــــــــار و از...
-
مرهّ گی ۸۰
یکشنبه 16 بهمن 1390 16:47
و من به آهستگی در حال سوختن هســـــــــــــــتم و تنها امیدم ٫ نصحیتی قدـیمی از یک فالگیر پــــــیـر که می گفت : قــــــــقـــــــــنــــــــو ـــس می سوزد و از خاکسترش قــقـــنــــوسی دیگر متولد می شود اگر روزی احساس کردی که در حال سوختن هستی تنها تــــــــــــلاشـــــــــــــــی که می کنی این باشد که...
-
خودکارم
یکشنبه 16 بهمن 1390 15:44
خودکارم این روزها تنهای تنهای لحظه به لحظه نفس های مرا سرفه می کند و بس اگر این روزها نوشته هایم و کاغذ های سفیدم به کثافت کشیده شده اند مقصر خودکارم نیست مقصر من هستم و بس به او خرده مگیرید او بیگناه است و تنها فرصتی که باقی مانده بود همین چند خط بود و بس و می دانم و حس می کنم حال که خالی شده است آرام گرفته و آسوده...
-
مرهّ گی ۷۹
یکشنبه 16 بهمن 1390 00:36
دلگیرم از دل دلم دلش که نه من دل یارم است و نه او دلدارم است که ندارد باور دلم را نگاهم را صدایم را که می شکاند دلم را نگاهش را بغض هایم را که می میراند ماهیتم را دلش را احساسش را که مجبور می کند نباشم گم شوم کم تر شوم هیچ... سرد... هذیان ... مزخرفات... خواب... باز هیچ... ----------------------------------- پ ن : برای...
-
دلگیر
شنبه 15 بهمن 1390 17:31
امروز عروسکی خریدم نه باربی ٫ نه زیبا ٫ نه هیچ لباس هایش ساده اند به جای کفش پاشنه بلند دمپایی به پا دارد شلوارش معمولی است تی شرت آستین کوتاه سفید بر تن دارد ساده ی ساده موهایش اما بلند است همانطور که دوست دارم بلند و مشکی هم می تواند صافشان کند ٫ هم فر در چشمانش دیدم یک رنگی را دلم را به عروسکی بی جان می دهم که اگر...
-
چمدان امید
شنبه 15 بهمن 1390 03:15
از فردا باید آهسته آهسته... تمامشان را از کوچک گرفته تا بزرگ ترینشان که با خویش آوردم دانه به دانه با دقت و احتیاط تا کنم در چمدان بچینم امیدهایم در غربت تنها کمی نم کشیده اند یکی دوتایشان را هم بید زده نفتالین نداشتم اینجا هم نمی دانستم با چه زبانی ٫ چه بگویم اما خدا را شکر یکی از مهم ها سالمه سالم ماند امید به بودن...
-
تـــــار
شنبه 15 بهمن 1390 02:43
از اعماق وجودم صدای تار می آید فقط تار نه دو تار نه سه تار نه فقط تار آرام می شوم فروکش می کنم بغض هم گاهی چشم هایم سنگین می شود اشک هایم هم همینطور چشمهایم بسته اند اشکی آرام بی صدا با تمام توانش راهش را پیدا می کند به زحمت از میان پلکهایم به پرتگاه نگاهم می رساند خویش را نگاهم می کند تا چشمهایم را می آیم باز کنم می...
-
مرهّ گی ۷۸
شنبه 15 بهمن 1390 02:13
خراب که می شود تکه تکه اش به نوبت فرو می ریزد یا بر سرم کوبیده می شود یا بر کمرم آسمان را می گویم تمام نیتش این است کمرم را بشکند نفسم را بِـبُـرد روزگارام را تیره تر کند این روزها انصافا جرمم را نمی دانم این روزها فقط گمم و دیگر به دنبالم نمی گردم و قصد دارم بزودی گم شوم شاید خودم بیایم دنبالم و پیدا کنم خودم را هر...
-
مرهّ گی ۷۷
جمعه 14 بهمن 1390 22:13
نمی دانم اما باید کسی باشد که رهایم کند که رهایش کنم که رهایی ام بخشد که رهایی اش بخشم که رها باشد که رها شویم که نجاتم دهد که نجاتش دهم بغض خفگی خفقان دل دل تنگی دل دل مردگی دل دل بستگی می خواهم بخواهد چیزی در گلویم دارد خفه ام می کند نمی دانم ... بخدا... کاش .... کسی بود می خواند مرا می خواندمش می خواست مرا می...
-
مرهّ گی ۷۶
جمعه 14 بهمن 1390 01:12
وقتهایی هست که حرف برای گفتن زیاد است برای گفتن برای ... نمی دانم اما جایشان را با چیزهایی دیگر پر می کنم حرف هایی که به جای حرفهای اصلی نقش بازی می کنند که حرف نیستند همان چیز هستند نمی دانم اما امشب با واژه ها یم بغض کردم چند روزی است من نمی رانم رهایش کرده ام٫ که به هر جا می خواهد برود ٫ هر جا می خواهد حتی به گل...
-
واژه ها
جمعه 14 بهمن 1390 01:02
داشتم تمرین می کردم واژه ها را به صف کشانده ام احترام یادشان می دهم که چگونه سر تعظیم در مقابلت فرود آورند که چگونه آمدنت را ستایش کنند یکی از واژه ها می پرسد اگر نیاید چه ؟؟ فریاد می کشم و می گویم ساکت شروع می کنم به تمرینی جدید ذکر گفتن یادشان می دهم بین خودمان باشد نذر کرده ام ذکر بگویند برای آمدنت بگذریم که تا...
-
که نمی خواهد بداند
چهارشنبه 12 بهمن 1390 23:34
دلگیرم امروز از دلم که دل تنگ است که دلگیر است گیر است گیر کسی گیر چیزی گیر جایی که نم دانم که نمی داند که نمی خواهم بدانم که نمی خواهد بداند شدم فرهادت و شدی شیرینم من و فرهاد چقدر شبیه شده ایم فقط فقط اینکه فرهاد بر سر می کوبید و من بر پایم که پابندت شوم که توان گریز نداشته باشم این روزها عجیب ٫ عجیب شده ام دلتنگ...
-
طنـــــاز
چهارشنبه 12 بهمن 1390 23:08
گاهی وقتها کسی هست که فاصله اش با تو کمتر از بندی از انگشت است اما ٫ نمی بینی هست اما نمی بینی اما زمانی می رسد که نیست کسی که می خواهی باشد کسی که باید باشد کسی ٫ فرق نمی کند تنهایی خفه ات می کند حرف ٫ حرفهای تلنبار شده در دلت ٫ می خواهند فوران کنند همچون گدازه های آتشفشان می سوزانند ٫ درونت را درست لحظه ای که می...
-
مرهّ گی ۷۵
چهارشنبه 12 بهمن 1390 20:21
این روزها فراموشی تمرین می کند صبح ها زود بیدار می شود شب ها دیر می خوابد سخت مشغول است هدف دارد اوج آمادگی اوج فراموشی به اوج فراموشی --------------------------------------- پ ن : می بینم ٫ حس می کنم
-
مرهّ گی ۷۴
چهارشنبه 12 بهمن 1390 20:12
و ٫ سلام خوبی هایی ٫ که همیشه بی جواب ماند و من برای رفع اتهام از دلم هزار و یک بهانه برای غرورم تراشیدم -------------------------------------- پ ن : ...
-
مرهّ گی ۷۳
سهشنبه 11 بهمن 1390 01:19
یک جایی می رسد که آدم دست به خودکشی می زند نه اینکه یک تیغ بردارد رگش را بزند نه قید احساسش را می زند
-
مرهّ گی ۷۲
سهشنبه 11 بهمن 1390 01:17
از میان تمام دستگاه های موسیقی دل ِ من فقط شور میزند
-
مرهّ گی ۷۱
سهشنبه 11 بهمن 1390 01:15
دیگر نبودنها را نمینویسم من هستم و بودن را هنوز مینویسم بعد از این یکی بود ...که من بودم و اگر کس دیگری نبود...باز من هستم ...اینجوری داستانش غصه هم ندارد گرچه تنهایی هم غصه کم ندارد
-
ممنوع
سهشنبه 11 بهمن 1390 01:15
سانسور فقط خط کشیدن روی کلمهی «بوسه» در داستان کوتاه من نیست. سانسور، مقنعهی تو هم هست که گردن کشیدهات را پنهان میکند و سیاهی پارچهاش فاصله میاندازد بین سپیدی صورتت و پهنای شانههایت و نمیآید به این عطری که من دوستش دارم و وقتی مقنعه میپوشی نباید روی دستهایت باشد. ممنوع است، ممنوع است عطر زدن و ممنوع است بوسه...
-
مرهّ گی ۷۰
یکشنبه 9 بهمن 1390 16:10
ما به درد شما نمی خوریم احتمالا یا سایز زخم شما کوچیکه یا اینکه اصن احتیاجی به چسب زخم نداره ------------------------------------------------ پ ن : همین دیگه ...
-
برو
یکشنبه 9 بهمن 1390 16:01
ببخشید ٫ شما !! بیشین بینم ٫ با تو نیستم ٫ من تا حالا چند بار به تو گفتم شما ؟؟ ببخشید ٫ شما !! بله بله شما شما که گفتی دوستم داری شما که نمی دونم یه چیزایی شبیه قصه ها می گفتی آره آره ٫ دقیقا خود شما .... دقیقا الان لحظه ای هستش که یه جورایی یا پشیمونی ٫ یا نمی خوای یادت بیاد حرفاتو فقط حرف من رو امیدوارم فراموش...
-
مرهّ گی ۶۹
یکشنبه 9 بهمن 1390 03:11
در زندگی ٫ تنها یــکــــــــــــ نفـر می تواند مرا متوقف کند آن هم کسی است که تـوان حـــرکتـــــــــــــ به من می دهد ---------------------------------------------------------- پـــــ نــــــ : شـــــــدیــــــــــدا اعــتقــاد دارم به این حرف
-
مرهّ گی ۶۸
پنجشنبه 6 بهمن 1390 17:09
نه حرفـــی نه نگـاهـی نه لبخنـدی نه اشکــی نه هیــــــچ " مـرگـــــــ مـــغــــزی " -------------------------- پ ن : ــ⋏⋏ــ⋏⋏ــ⋏ــ⋏ــ⋏ــ⋏ــــ⋏ــــــ⋏ــــــــــ⋏ــــــــــــــ⋏ــــــــــــــــــــــــــــــــــ .