-
مرهّ گی ۱۱۹
دوشنبه 7 فروردین 1391 00:21
دلم نشئه گی می خواهد هوایی باشد که به من تعلق نداشته باشد هوای کسی باشد که نشئه ام کند نشئه اش شوم چند وقتی است دلم نشئه گی می خواهد ---------------------------------- پ ن : نشئه گی ...
-
شیمی درمانی
یکشنبه 6 فروردین 1391 21:30
آمده بود که برود واقعیت زندگیست کسی نمی آید که بماند آخر آخرش می رود حتی من حتی شما اما ... اما چرا خیال پردازی شما که همه خودی هستید کسی نیامد که بخواهد برود راستی ؟ چرا کسی نمی آید ؟ شاید می آید من نیستم ؟ شاید خودم را به نبودن می زنم !! اما من هستم ! بی ربط می نویسم اما بی ربط نمی گویم ! به جان مژه ی افتاده ی گوشه...
-
مرهّ گی ۱۱۸
شنبه 5 فروردین 1391 22:47
لحظاتی هستند که من مجبورم فقط مجبورم و این اجبار به خواسته ی من نیست خواسته ی شرایط است شرایط اینگونه خواسته نه من و بارها گفته ام که نمی خواهم نه اینکه دست من باشد نیست بخدا نیست به زبان آورده ام که نمی خواهم این را ٫ آن را اما چه کنم اجبار چیز بدی است که مجبورت می کند به بودن در جایی که نمی خواهی در شرایطی که تنفر...
-
لحظه های نامربوط ۱
جمعه 4 فروردین 1391 21:48
مرا آنگونه که می بینی مپندار من شکستنی تر از آنم که می نمایم با چیزهایی بزرگ شادی به سختی درونم راه پیدا می کند و چیزهای کوچک اندوهم را وسیع و شبهایم را بارانی می کند دلم راحت تنگ چیزهایی می شود که دیگران به آن ها می خندند و اصلا برایم مهم نیست واکنش هاشان مرا آنگونه که می بینی مپندار اما همانگونه که می بینی باورم کن...
-
مرهّ گی ۱۱۷
پنجشنبه 3 فروردین 1391 22:14
و من ندانسته وارد برکه آبی شدم که به نیمه ی راه نرسیده دانستم که این برکه باتلاقی است سرد سرد است و ... تلخ ترین قسمت ماجرا همینجاست که من از سرما تنفر دارم و این سرما در تمامی فصول در تمامی ماهها و روزها دستانم را فرا گرفته و ... و من عاشق لباسهای تابستانی ام هستم ------------------------------------------------ پ ن...
-
یادآوری ۴
پنجشنبه 3 فروردین 1391 21:57
جدی جدی من آدم مدعی زیاد توی زندگیم دیدم شاید یه وقتایی منم اینجوری ام اما به خداییه خدا به یاد ندارم اخ من اصن از وختی دیدم یه جوری ام اینجوری ام ٫ اونجوری ام می میرم ٫ متولد می شوم پریودم عقب جلو می شه زندگیم روال طبیعیش رو از دست داده ؛؛؛ خوب نگو بابا ٫ کسی که چیزی نمی گه حرفی زده نشد چیزی نشد اینجور اونجور می گی...
-
مرهّ گی ۱۱۶
چهارشنبه 2 فروردین 1391 22:54
درگیریم خیلی زیاد شده وگرنه من بی اینجا می میرم تنها جاییه که مطمئنم مال خودم و کسی نمی تونه بیاد وقتایی که میخوام خودم باشم و خودم و هیچ کسی دیگه ... خسته ام ٫ امشب می خوام به خودم حال بدم استراحت کنم ... راستی ٫ موقع سال تحویل من در حال گرفتن اقامت موقتم بودم آخ تا ۶ بعد از ظهر داشتم سگ دو می زدم ٫ آی آی آی ... اما...
-
تبریک
یکشنبه 28 اسفند 1390 20:52
سال نو تبریک به دوستانم برای گرمیه وجودشان که احساس تنهایی و غریبگی را برایم کمتر می کنند . تبریک به مادرم که چند روزی است اشک می ریزد سالی که گذشت تنها روز اول و امسال هیچ تبریک به پدرم که لبخند می زند گاهی مشتش را می فشارد تنها برای کمک به غرورش که مبادا کسی بفهمد که اشک دارد تبریک برای قل اول از خواهران دوقلو ام که...
-
مرهّ گی ۱۱۵
یکشنبه 28 اسفند 1390 17:42
دستانم گارد گرفته اند آماده اند برای یورش در انتظار فرصتی مناسبند که پیدا کنند و حمله دستانم گارد گرفته اند برای فشردن گلویم می خواهند خفه ام کنند دستانم از دست من خسته شده اند خدایا کمی نزدیکتر بیا بیا نزدیکتر تنهایی من فرصت مناسب آنهاست بیا خدا بیا نزدیکتر تو دیگر با من غریبگی نکن دوستی ما از زمان قبل تولد است بیا...
-
مرهّ گی ۱۱۴
یکشنبه 28 اسفند 1390 17:32
و من دور می کنم خویش را از تمامی انسانهای این زندگی و سرد می شود وجودم و تنها می شود خیالم آنقدر در این حال و هوا پرسه می زنم که گم می کنم خویش را دوباره ٫ برای هزارمین بار و می گردم ٫ جستجو می کنم و نمی یابم ٫ و خسته می شوند خیالم ٫ پاهایم ٫ دستهایم ٫ تمامم. خیالم از تکرار مکرراتم پاهایم از دویدن ها دستهایم از سرما...
-
مرهّ گی ۱۱۳
شنبه 27 اسفند 1390 16:29
این روزها بی احتیاط بی پروایی می کنم نمی دانم چرا اما می کنم نه اینکه بی احتیاط شده ام ! نه یا نه اینکه بی پروا شده ام ! نه فقط نمی دانم چرا بی پروایی می کنم آن هم بی احتیاطانه ---------------------------------------------- پ ن : ندارم ٫ غم دارد
-
گذر
شنبه 27 اسفند 1390 13:40
گذری کن که خیالی شدم از تنهایی ---------------------------------------- پ ن : موزیک خوانی
-
مرهّ گی ۱۱۲
چهارشنبه 24 اسفند 1390 19:55
می شود خواهش کنم دست از سر دلم بردارید؟ دل از دلم ببرید ٫ این دل نفهم است ٫ نمی فهمد می شود خواهش کنم دست از سر چشمانم بردارید؟ چشم از چشمانم بدزدید ٫ مادرزاد کور نبوده اما کور است با چه زبانی بگویم !!! خسته اند خسته اند ٫ خسته سرم از سر دردهای شبانه خسته است چشمانم از اشک های پنهانی خسته اند دلم از خواستن و محروم شدن...
-
داستان
سهشنبه 23 اسفند 1390 22:14
ببین چیه با وجدان خودم داستان دارم ... ------------------------------------------------------------------- پ ن : موزیک خوانی
-
مرهّ گی ۱۱۱
سهشنبه 23 اسفند 1390 15:21
می گن یه روزی یه آقایی ظهور می کنه و حق بیچاره ها رو می گیره منه من یه چیزایی به من بدهکاره یه سری حق هایی داشتم خودم از خودم محرومشون کردم یعنی می تونه اونارو هم بگیره؟ -------------------------------------- پ ن : می خوام الان اونها رو
-
مرهّ گی ۱۱۰
سهشنبه 23 اسفند 1390 15:15
و داستان شکایت من از خودم شده روایت داستان جومونگ و نوه نتیجه هاش از بچه گی هاش ساختن تا چند نسل بعد شکایت من هم همچنان ادامه داره اما متاسفانه این روزها رابطه ها حرف اول رو می زنن رابطه ای که خود من داره از روابطی که من دارم قوی تر هستن رو همین حساب شکایتم به جایی نمی رسه...
-
مرهّ گی ۱۰۹
یکشنبه 21 اسفند 1390 23:35
این روزها نه اینکه حرف نداشته باشم چرا برخلاف رفتارم خیلی هم حرف دارم اما ترجیحم به سکوت است ترجیحم به بازخوانیه قدیمی هایم است قدیمی ها را بازخوانی می کنم سکوت ٫ سکون ٫ اما سقوط نه همین --------------------------------------- پ ن : ... و باز هم سکوت می کنم
-
دست من نیست از اول هم دست من نبود
یکشنبه 21 اسفند 1390 23:32
بی خبر آمدی که اینگونه هول برم داشت اما وقتی خوب فکر می کنم می بینم آنقدر ها هم هول نشدم هول نشدم هیچ بلکه موزیانه خوشحال هم شدم نمی دانم چه شد که آمدی راستی چه شد که آمدی چیزی شنیدی ؟؟؟ کسی حرفی زد ؟؟؟ خواب نما شدی ؟؟؟ چه شد همیشه اعتقاد داشتم اتفاقات بی دلیل و بی بهانه و بدون هیچ پیش زمینه ای رخ می دهند اما نمی دانم...
-
آب نبات
یکشنبه 21 اسفند 1390 00:52
آمدی و دستانم را فشردی گفتی که در من می مانی برای من در من تا من رفتی و دستانم خالی تر از قبل ماند گفتی که همچنان در منی دلتنگی هایی در توست که روزمرگی ات را مختل کرده به همان سادگی روز اول باور کردم تمامت را می بینی !! هنوز هم برای تو همان کودک ساده ی خوش باورم که تکالیفش را بر بازی های کودکانه اش ترجیح می دهد و...
-
محکوم به بی تو ماندنم نکن
یکشنبه 21 اسفند 1390 00:49
روزها را یکی پس از دیگری با تو سپری کردم خوب بود خوب هست خوب هستی خوبم با تو یک روز دو روز یک هفته دو هفته یک ماه چقدر گذشته نمی دانم دقیق هر چه فکر می کنم مدتش کم بود اما خیلی وقت است با توام روی تقویم که نگاه می کنم کوتاه است اما به احساسم که نگاه می کنم نه انگار خیلی از زمان آشناییمان گذشته است روزهایم آنقدر...
-
امانم را ببُر
شنبه 20 اسفند 1390 21:53
این روزها تولد دوباره از واجبات دینیه زندگی ام است آنقدر شاکی ام از خودم که نوبت به کسی نمی رسد چیزی برای کسی نمی ماند همه چیزها را می دانم غریبه که نیستید عاصی ام شاکی ام خسته ام کرده امانم را بریده این منه مریضه من باید بمیرد دوباره متولد شود راهی اش کنم پیش دبستانی بعد دبستان و الی اخر که دوباره بیاموزد شور و شوق...
-
مرهّ گی ۱۰۸
شنبه 20 اسفند 1390 21:48
یه وقتهایی اگه نشینی یه دل سیر گریه نکنی خیانت کردی به خودت ٫ بخدا خیانت کردی --------------------------------------------------- پ ن : همین حالا ٫ چه خیانت کارم من
-
مرهّ گی ۱۰۷
شنبه 20 اسفند 1390 16:07
نه آن انسانی ام که در لحظات خوبی که به من فکر می کنی و نه آن حیوانی که در لحظات بد و عصبانیتت می اندیشی بانو ، من شاید هیچ کدامی که گفتم نباشم اما به پاکیه احساست ، روزی انسان بودم. الان را نمی دانم ، نه که ندانم بانو نمی خواهم بدانم .... ------------------------------------------------------------------------ پ ن :...
-
مرهّ گی ۱۰۶
شنبه 20 اسفند 1390 02:52
خاطراتم !!! کجایید ؟؟؟ با شما هستم بیایید مدت زیادی است دوربینم را فراموش کرده ام دلم برایش تنگ شده بیایید بنشینید می خواهم برای چند هزارمین بار عکس هاتان را قاب کنم آهای خاطراتم ..... -------------------------------------- پ ن : دلتنگ دوربینم و عکاسی ام
-
مرهّ گی ۱۰۵
شنبه 20 اسفند 1390 02:42
این روز ها بیان خیلی چیزها غیر ممکن شده حتی سلام و حتی خدانگهدار مشکلاتم تنها در بیان کردن خلاصه نمی شود این روزها حتی واکنش هایم هم مشکل دارند قسم به حقیقت اشکار در نقاشی های نوة ی ٨ ساله ی پدر واکنش یک انسان طبیعی حداقل چیزی است که بانو لایق است و این روزها چقدر فاصله دارم با انسانها...
-
باران
جمعه 19 اسفند 1390 20:15
باید وضو بگیرم می خواهم نماز باران بخوانم زمین بدجور گرمش شده تشنه است درونش دارد می ترکد منفجر می شود حالش حالی عجیب است حاله حالی به حالی ای دارد عجیب می نویسم غریبم امشب با درونم کسی اینجا نیست ؟ بهانه می خواهم برای خودم نه برای آسمان او هم برای خودش نمی خواهد برای باران می خواهد باران برای آمدن بهانه می خواهد...
-
مرهّ گی ۱۰۴
جمعه 19 اسفند 1390 14:17
نمی دانم اینکه مرا فکرم را و گهگاهی احساسم را قلقلک می دهد تو هستی و یا غریبهـ ــگیه تو و ناشناخته ماندنت و اینکه غریبه ای و نمی شناسمت و نمی شناسی ام دقیق نمی دانم اما گهگاهی قلقلکم می دهد قلقلکم می دهی ---------------------------- پ ن : شاید دارد ٫ ندارم
-
مرهّ گی ۱۰۳
جمعه 19 اسفند 1390 14:16
نه آن انسانی ام که در لحظات خوبی که به من فکر می کنی و نه آن حیوانی که در لحظات بد و عصبانیتت می اندیشی بانو ، من شاید هیچ کدامی که گفتم نباشم اما به پاکیه احساست ، روزی انسان بودم. الان را نمی دانم ، نه که ندانم بانو نمی خواهم بدانم ....
-
افلاطون
چهارشنبه 17 اسفند 1390 16:03
امروز خیلی از صبح عصبی بودم اصن یه وضعی بودم که خودم رو هم تحمل نمی کردم رسیدم شرکت ٫ مشغول کار شدم یه ایمیل برام اومد رسما دگرگون شدم بحث این نیست تغییر کردم یا نه ٫ نــــه حالم رو حالی به حالی کرد یه قسمتش واقعا جالب بود : ////////////////////////////// افلاطون می گه : وقتی صبح بیدار می شویم دو انتخاب داریم: برگردیم...
-
یادآوری ۳
سهشنبه 16 اسفند 1390 15:17
شما توی شبهات ماه داری !!! من توی شبهام .... یادگاری داریم تا یادگاری یه یادگاری موندگاره همیشه یه یادگاری هم ... ------------------------------------ پ ن : بی دلیل ٫ سبب داریوش